ما خودمان نیز دست کمی از روز و ساعت نداریم. تابلوی "غر زدن ممنون" را به گردن انداخته ایم و با خود تکرار می کنیم"غر نزن، آفرین" . حتی حال نوشتن در اینجا هم نیست. همین که این چند کلمه را پشت هم ردیف کرده ام، مثل یک معجزه می ماند برایم.
شاید تقصیر بر گردن اکسیژن هوا باشد اما نه . خستگی رفته است زیر پوستمان . هر چقدر هم بخوابیم حل نمی شود.خستگی آدم را مالیخولیایی می کند ، دارم می شوم یعنی من چه چیزی را نمی دانم. تصور روزی که فیلم دیدن هم ذوقی نداشته باشد برایم تحقق یافته است. می خواهم بخوابم تا فردا صبح و بعد بروم سرکار و بعد دوباره خواب .
می خواهم از زن بودن بنویسم از سختی اش. از محدودیت اش . از مردانی که روز زن را تبریک می گویند اما احترام نمی گذارند و توجه نمی کنند.
می خواهم از اضطرابم در این روز بگویم. از روزی که مال من است اما مال من نیست زیرا مخفیانه این روز مال من است.
همین
بچه که بودم دوست داشتم موقع طوفان یا رعدو برق همه چیزمان را حتی ماشینمان را می آوردم زیر سقف یا سر سفره می خواستم همه غذا بردارند تا غذایم را شروع کنم. شاید این حسم از آن قدیم ها ناشی می شود که پدرم از بچگی همه چیز را به پنج تقسیم می کرد و لذت نمی بردیم اگر بقیه هم در لذت بردن نبودند.
الان هم همین حس را دارم. که لذت برده نمی شود وقتی بقیه هم نیستند اینجا.