تبليغاتX
سیب کال
روزها با سختی می گذرند انگار که دارند جان می کنند تا تمام شوند.  عقربه های ساعت هم مثل یک گربه ی پیر و تنبل به سختی خودشان را جابه جا می کنند. 

ما خودمان نیز دست کمی از روز و ساعت نداریم. تابلوی "غر زدن ممنون" را به گردن انداخته ایم و با خود تکرار می کنیم"غر نزن، آفرین" . حتی حال نوشتن در اینجا هم نیست. همین که این چند کلمه را پشت هم ردیف کرده ام، مثل یک معجزه می ماند برایم. 

شاید تقصیر بر گردن اکسیژن هوا باشد اما نه . خستگی رفته است زیر پوستمان . هر چقدر هم بخوابیم حل نمی شود.خستگی آدم را مالیخولیایی می کند ، دارم می شوم یعنی من چه چیزی را نمی دانم. تصور روزی که فیلم دیدن هم ذوقی نداشته باشد برایم تحقق یافته است. می خواهم بخوابم تا فردا صبح و بعد بروم سرکار و بعد دوباره خواب .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 20:55  توسط سعیده 

می گویند امروز ، روز من است. روز زن. روز موجودی ناپیدا و پیدا. روز موجودی پر از تناقض و محدودیت.

می خواهم از زن بودن بنویسم از سختی اش. از محدودیت اش . از مردانی که روز زن را تبریک می گویند اما احترام نمی گذارند و توجه نمی کنند.

می خواهم از اضطرابم در این روز بگویم. از روزی که مال من است اما مال من نیست زیرا  مخفیانه این روز مال من است.

همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 21:19  توسط سعیده  | 

آمده ایم شیراز  برای حل مشکل ایدز به کل. اما کاش تنها نبودیم و می آمد آن کس که باید. دلم می خواهد بروم از زیبایی باغ ارم لذت ببرم اما تنهایی نمی شود که نمی شود. لامصب این دل.

بچه که بودم دوست داشتم موقع طوفان یا رعدو برق همه چیزمان را حتی ماشینمان را می آوردم زیر سقف یا سر سفره می خواستم همه غذا بردارند تا غذایم را شروع کنم. شاید این حسم از آن قدیم ها ناشی می شود که پدرم از بچگی همه چیز را به پنج تقسیم می کرد و لذت نمی بردیم اگر بقیه هم در لذت بردن نبودند. 

الان هم همین حس را دارم. که لذت برده نمی شود وقتی بقیه هم نیستند اینجا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 15:45  توسط سعیده  | 

غم مخور که غمت دوامی نخواهد داشت حتی اگر سخت ترین باشد. دنیایمان حتی اگر ویرانمان کند باز هم با محبتی می سازیمش با هم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 21:31  توسط سعیده  | 

شب تعطیلاتی رفتیم آرایشگاه و موهایم راکوتاه کوتاه کردم کاری که مدت ها بود می خواستم انجام بدهم. الان مغزم سبک شده است حسابی، اما هنوز گاهی احساس می کنم که موهایم را پشت سرم بسته ام . سنگینی اش را حس می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 21:3  توسط سعیده  |