تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

اول هیچی نبود اما کم کم همه چی اومد اگه چیزی هم نمی اومد مهم نبود

 به حر حال یه نفر خلق شد یه کوچولو با موهای مشکی و فرفری. سعی داشت یه چیزی رو به همه ی مردم بگه انگاریه ماموریت بزرگ داشت. اما یه چند وقتی دندون برای حرف زدن نداشت بعد از اینکه دندون دار شد دیگه یادش نیومد که چی می خواسته بگه هر چی فکر کرد یادش نیومد سعی کرد برای اینکه جلوی بقیه ادما کم نیاره از خودش یه چیزایی بسازه وبگه و اون بچه تبدیل به  یه فیلسوف بزرگ شد

 

                                                                                                                                  

 

بله شروع این چنین بود با یه نگاه .نگاهی که وجود هیولایی رو تکون میده چه برسه به من.من که با یه لبخند گول می خوردم من که احساس زرنگی می کردم اما وقتی به خودم فکر می کردم خودم رومثل شخصیتی کارتونی با دماغ بلند می دیدم.  چنان قلبم رو لرزوند که میخواستم گریه کنم با خودم گفتم یعنی اوون؟  جلوی خودم رو گرفتم ومحکم ایستادم  این نگاه چنان من رو تکون داده بود که مجبور شد م به اون نگاه جواب بدم و با تمام وجودم به اون نگاه نافذ بله بگم  وبا این کار خوشحالش کردم واین نگاه برای همه اشناست و اوون نگاه عصبانی مادرمه که میگه اتاقو تمیز کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 0:4  توسط سعیده  |