صفحه ی سفید آماده ی نوشتن بود اما من آماده نبودم شاید موضوعی نداشتم اما اطمینان داشتم که می تونم. شروع کردم.بعد از هر جمله جمله ی دیگه می اومد تا اینکه یه صفحه پر شدبا خودم فکر کردم این منم که تونستم این همه بنویسم به خودم امیدوار شده بودم گفتم یه نگاه کنم که چی نوشتم اما وقتی بر گشتم تا بخونم دیدم که فونت روفارسی نکرده بودم و دیگه خودتون می دونید
+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:8  توسط سعیده
|
این اولین باری نبودکه اوون قیافه ی نا امید رو می دیدم چند دفعه خواستم ازش بپرسم که چرا همیشه ایجوریه اما فرصت نمی کردم یا شاید جرات نمی کردم به هر حال یه روز ازش پرسیدم و اوون جوابی به من داد که نمی تونید حدس بزنید اصلا انتظار نداشتم یه مدت توی فکر بودم تا اینکه یه نفر از من پرسید چرا توی فکری و من جوابی به اوون دادم که یه مدت تو فکر بود و وقتی اوون به کس دیگه گفت اوون هم مدتی توفکر بود و یه روز که توی خیابون میرفتم دقت کردم دیدم که همه توی فکرن وهمه ی شهر به هم ریخته .نمی تونم بگم چی گفته بود چون می ترسم شما هم برید توی فکر ومثل من به هیچ نتیجه ای نرسید
+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:7  توسط سعیده
|