دلم تنگ شده براش. این برام یه عادت شده که پنجشنبه ها هوس دیدنشو کنم بدو بدو برم خونشون و اون رو نبینم. وقتی باغچشو نامنظم و پر از علف هرز می بینم وقتی دمه درنمیبینمش، وقتی دیگه صداشو نمیشنوم که"میگه تیپ داری "می خوام هوار بکشم و بگم این انصاف نیست چرا باباجون من ! همه میگن ناراحتی ازدست دادن یه نفر بعدازیه سال از بین میره وما میتونیم فراموشش کنیم اما من نتونستم نتونستم به خودم تلقین کنم که دیگه کسی رو ندارم که بهش بگم باباجون کسی رو ندارم .......
آرزو دارم یه ساعت داشتم یه ساعت جادویی که می تونستم با اون زمان رو عقب ببرم و دوباره عید سال 84 بیاد اون موقع................
آرزو دارم یه ساعت داشتم یه ساعت جادویی که می تونستم با اون زمان رو عقب ببرم و دوباره عید سال 84 بیاد اون موقع................
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 3:2  توسط سعیده
|
