تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

۴۵ دقیقه پیش به  دنیا اومده بود ٬قدش ۳۰سانت بود و بند های انگشتاش به زور به ۲ یا ۳ سانت می رسید . خوشحال به نظر نمی رسید یاشاید هم چون راه درازی رو اومده بود این طوری شده بود . نمی دونم خودش می خواست بیاد یا مجبوری فرستادنش ولی به هر حال دوست نداشت کسی رو ببینه حتی مادرشو . هر چقدر جنگولک بازی در آوردیم افاقه نکرد حتی ازگوشه ی چشمش هم بهمون نگاه نکرد ٬فقط هر از گاهی خمیازه می کشید .همه نا امید شدن و رفتن سر کارشون ولی من موندم و نگاش کردم میخواستم این راز رو حل کنم که چرا مثل بچه های دیگه اون جا رو نمی ذاره رو سرش . که یه دفعه یه لبخند زد .من جا خوردم چون اون موقع فکر کردم که داره به من و دوستام که سر کارمون گذاشته بود می خنده . بچه ی کناریش فقط گریه می کرد ٬اون هم چه گریه ای ولی اون اصلا به روی خودش نمی آورد .باخودم مجسم کردم که الان داره تو مغزکوچولوش چی میگذره ٬داشت می گفت:"اه اینا چرا به جای اینکه سعی کنن گریه ی منو در بیارن این بچه رو ساکت نمی کنن بابا جون من نمیخوام گریه کنم  یا شیرین بازی در بیارم من کارای مهم تری دارم که باید انجام بدم٬ باید به فکر آیندم باشم.دست از سرم بردارید. اه  این یکی چرا به من این جوری نگاه میکنه" همین موقع بود که اخم کرد .باخودم گفتم نکنه اینا رو واقعا اون گفته باشه چه خنده دار٬ فکر کنم یه چایی باید بخورم چون دیگه دارم خیال بافی میکنم . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 12:49  توسط سعیده  | 

فرزانه 17 ساله ست٬ اهل ایرانشهره و یه دختره 2 ساله ی به قول خودش خیلی بی نظیر داره از حرف زدنش میشه فهمید که خیلی مصیبت کشید ست و همینطور مشکل روحی داره . من اونو در حالی دیدم که باکلی باند قهوه ای سر و بدن و صورتشو پشونده بودن مثه یه مجسمه ی قهوه ای شده بود. نشسته بود روی صندلی و پلک نمی زد و همینطور رفت و اومدهای توی راهروی بخش(بیمارستان سوانح و سوختگی) رو زیره نظر داشت و انگار هرلحظه غم تو صورتش بیشتر می شد .
کنجکاوی یاهمون فضولیمون یه کم تحریک شد و دوستام به دلیل شناختی که از من داشتن ٬ منو کاندیدای گشودن این راز کردن.من هم با کمال رضایت رفتم پیشش .
بعد از کلی صغری وکبری چیدن ازش پرسیدم " اینجا روی تابلو نوشته که با نفت سوختی ٬ چی شد که این اتفاق برات افتاد" اون هم که انگار منتظره یه شنونده بود شروع کرد به تعریف کردن .گفت که خودسوزی کرده به خاطر کتک های شوهرش و اذیت های مادر شوهرش. می گفت "دیگه خسته شده بودم شوهرم هروقت بیرون از خونه مشکلی براش پیش می اومد وقتی که بر میگشت خونه منو با کابل میزد و همینطور مادر شوهرم. این کار شده بود براشون یه تفریح.منم یه روز جلوی چشم مادر شوهرم نفت ریختم رو خودم و کبریت رو کشیدم واون که آتیش رو دید بعد از اینکه من خوب سوختم با آب خاموشم کرد " این موقع دیگه اشکاش سرازیر شده بود و روی زخم های صورتش می ریخت.
گفت " از وقتی اومدم تهران نه بچمو دیدم نه شوهرمو . وقتی زنگ می زنم گوشی رو نمی دم به بچم .یعنی حالش خوبه ؟کاش مرده بودم" . بعد از کلی دلداری دادن که مثله اینکه موثر هم بودترکش کردم و رفتم تو اتاقش دیدم چند تا بیمار دیگه هم تو اون اتاق هستن که همسن وساله فرزانه بودن ولی یه چیز بغرنج وجود داشت ٬روی تمامه تابلو ها نوشته بود "سوختگی با نفت"


*** قانون اینه که بعد از بهبودیه این جور بیمارا یه جلسه مشاورهی روانی انجام میدن بعد هم اون ها رو ترخیص میکنن و دیگه بیمارستان هیچ مسئولیتی نسبت بهشون نداره و اغلب به قول کارکنان اونجا اون هادوباره برمیگردن ولی با وضعی بدتر.
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 18:45  توسط سعیده  | 

سالروز تولد یکی بهترین ها و مهربون ترین هاست.اون کسیه که مدتیه ازم دوره ولی فاصله ها هیچی از روابط و احساسمون کم نکرده حتی علاقمون بیشترهم شده. نمی دونم تونستید حدس بزنید یا نه؟..... بله اون سارا ست بهترین آجیه دنیا. اگه بشناسیدش می دونید که غلو نمی کنم البته نمی تونم کتفان کنم که که هر از گاهی وقتی پیشمون بود باهم دعوا می کردیم ولی اون هم زود حل می شد.حالا که مدتیه نیست با خودم فکرم می کنم کاش دوباره   بتونم ببینمش و از اون دعواهای با مزه داشته باشیم و بعدش دوباره آشتی کنیم .کاش دوباره بتونیم روی لبه ی بالکن بشنیم و آهنگ گوش کنیم و دوباره مامان بهمون بگه "می افتید ها"  کاش دوباره بتونیم با هم بریم کلاس کنگفو و فرانسه  باهم بریم لباس بخریم و اون قدر مارو بچرخونه و هیچی نخره . کاش دوباره بتونیم هم نوازی کنیم و من صدای تار زدنشو اگه یادش نرفته باشه ضبط کنم و خیلی چیز های دیگه که دوست دارم دوباره اتفاق بیفته . ولی خلاصه بگم که جات خالیه اما همینکه شاد و موفقی برام کافیه .امروز رو با تمام قلبم بهت تبریک میگم و آرزوی بهترین ها رو برات دارم.   

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 17:55  توسط سعیده  |