تا به حال شده است که بدانید که کار اشتباهی می کنید اما نتوانید جلوی خودتان را بگیرید ؟
زمانی را می گویم که منطق یا عقلتان بگوید که مثلا یک فردی آدم درستی نیست اما دلتان (همان بخشی از وجودمان که مکانش کاملا مشخص نیست و بعضی افراد مکان آن را در شکم می دانند*!) بگوید نه و در میان آن ها جنگ و جدالی ابدی بر پا شود.این توصیفی از وضعیت من است .
می دانید چقدر انرژی صرف این جنگ وجدال های بیهوده می شود و در مورد من در اکثر موارد در آخر عقل برنده خواهد بود که اصلا رضایت بخش نیست.
من معتقدم که اگر در تمام موارد فقط از بخش متفکر استفاده کنیم و هیچ جایی برای نظرات بخش احساسات یا همان دل قرار ندهیم کم کم بخش دوم کارایی خود را از دست خواهد داد و بد به حال کسی که نتواند از بخش دوم استفاده کند.
منظور من در یک جمله آن است که کسی که همواره به دنبال محاسبه ی سود وضرر باشد دیگر نمی تواند به راستی کسی را دوست داشته باشد . زیرا که تا زمانی این دوست داشتن ادامه خواهد داشت که همه چیز به نفع او بماند.
در انتها باید بگویم که راضی کردن عقل بسیار بسیار مشکل است ولی من در آخر این کار را خواهم کرد اما امیدوارم زمان را از دست ندهم.
*بعضی فلاسفه مکان آن را در مغز دانسته اند و بعضی دیگر آن را همان قلب فرض کرده اند و بر مبنای آن چه شکل هایی که ترسیم نشده است مانند قلب وتیر که از دیگر شکل ها، مرسوم تر بوده وهست.

