تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

زنان سرزمین من بی همتا هستند زمانیکه باید کاری کنند هیچ اقدامی نمی کنند اما زمانی که نیاز به انجام کاری نیست از تمام وجود خود مایه می گذارند.

زنان سرزمین من وفادار هستند اما کمتر طعم وفاداری را می چشند به این دلیل که مردان سرزمیننمی توانند این امکان را برای زنان سرزمین من ایجاد کنند.

زنان سرزمین من موجودات عجیبی هستند تمام عمر با مشکلات می سازند و دم نمی زنند و با آن مشکلات پیر می شوند و باز هم دم نمی زنند.

 زنان سرزمین من انسان های وابسته هستند و همواره نیاز به یک تکیه گاه دارند اما اگر بخواهند خودشان تکیه گاه خواهند بود.

من نیز یکی از این زنان هستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 20:50  توسط سعیده  | 

خوب برنا مه ی همه را تنظیم کردم ونگرانشون نیستم و حالا نوبت خودم ولی چیزی به ذهنم نمی رسد که حداقل به عنوان دلگرمی ازش استفاده کنم یعنی برای هر کسی نسخه ی مناسب حالش را می پیچم ولی نوبت به خودم که می رسد کاملا ناتوان می شوم . فکر می کنم دارم به یک مشاور تبدیل می شوم که از چیز هایی حرف می زنه اما خودش حتی نمی تواند از پس کوچکترین مسائلش بر بیاد .

چند  روز پیش به دوستم یاد دادم که چه جوری علاقش رو به یک نفر نشان دهد اما خودم هنوز نتوانستم  این کار را بکنم حتی همون کاری که به دوستم هم گفتم نمیتونم انجام بدهم. فکر می کنم که شاید ایده هام را برای دیگران مصرف می کنم و دیگه چیزی برای خودم باقی نمی ماند و برای همینه که در مورد خودم به نتیجه ای نمی رسم( این بچه گانه ترین دلیلی که می تونستم بیارم).

غرزدن بسه باید راهی پیدا کرد.بهتره موضوع را عوض کنم و کمی در باره ی یکی از تفریحاتم بنویسم.

خیال پردازی در مورد افکار دیگران تبدیل به یکی از تفریحات من شده . بسیار کار ساده ای است و نیاز به آمادگی خاصی هم ندارد . کافیه خودتون را جای کسی که می خواهید بگذارید در این زمان می توانید فکر کنید که دارید فکر طرف را می خوانید. البته اینکار  بسیار انرژی بر است و همیشه هم جواب نمی دهد ولی بسیار تفریح جالبی است  یک دفعه امتحان کنید . به نظر من این کار باعث می شود که بهتر دیگران را درک کنیم و همچنین چندین مدل فکر کردن را امتحان کنیم.ممکن است در دفعات اول کاملا موفق نشوید اما ناامید نشوید چون نیاز به صبر و حوصله دارد .

باید به شما تذکر بدهم که  این روش را در مورد بنده اجرا نکنید که کارساز نخواهد بود حالا انتخاب با شماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 15:17  توسط سعیده  | 

روزهای بی پایان!
+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:11  توسط سعیده  | 

داشت کم کم یادم می رفت که من هم یک روزی بچه بودم تا اینکه دیروز به صورت اتفاقی دفترچه ی  خاطراتم را پیدا کردم . تاریخ هاش نشان می داد که از سال 76 خاطره می نوشتم یعنی از ده سال پیش. این موضوع خیلی جالب بود که با خواندن هر کدوم از آن ها انگار تمام وقایع به یادم می اومد البته نه با جزئیات.

از به دنیا آمدن یک بچه تا دعواهام با خواهرم و یا تقلب هام نوشته بودم . یکسری از آن ها واقعا خنده دار بودن ولی تعدادی از آن ها  هم خاطرات تلخی بودن که یاد آوری شون اصلا جالب نبود به هر حال تصمیم گرفتم یکی از آ نها را برای نمونه اینجا بگذارم نه فقط برای خندیدن بلکه برای دعوت شما به انجام چنین کاری یعنی باز گویی خاطرات و یا نگفته ها.

این مطلب را  در تاریخ ۱/۳/۸۷  نوشته ام  و اسمش را " خودخواه شدن من " گذاشته بودم.

امروز امتحان دینی داشتیم امتحان ثلث سوم بود و من دو روز وقت داشتم تا این درس را بخوانم .من هم چها بار خواندم اما از روی خود خواهی کم خواندم و سر امتحان یک سوال را غلط نوشتم .باز هم بگویم که من درست نوشته بودم ولی دوستم به من اشتباهی گفت.من امروز آنقدر پکر بودم که که نمره ام در کارنامه ٢٥/۱٩  می شود.چون همیشه ٢٠ می شدم .آن روز بدترین روز زندگی من بود.( در انتها هم عکسی از صحنه تقلب کردنم کشیده ام)

 

می دونم که همه ی آدم ها جایی دارند که فکر هاشون رو بنویسند اما اغلب اوقات از فاش شدن مکان اون نوشته ها نگران هستند نمی دونم شاید به خاطر اینکه نمی خواهند تصویر ذهنی دیگران از خودشون رو خراب کنند و یا اینکه اون افکار را مهم نمی دانند که مطرح کنند اما  این چیزها هر چی که باشند بهتر است ثبت شوند چونکه حداقل می شود در آینده به اون ها مراجعه کنیم و به مقایسه ی وضعیت فکری و روحی خودمون بپردازیم.نمی دونید الان چقدر به خودم افتخار می کنم که از پنجم دبستان خاطره می نوشتم و این که الان می تونم بخونمشون خیلی لذت بخشه.

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 14:16  توسط سعیده  | 

مدتی است که اینجا مطلبی نگذاشته ام و به خاطر اون بسیار زیاد عذاب وجدان دارم چونکه مثلا سیمین دشت رفتم ولی از کسی که من رو دعوت کرده بود تشکر نکردم و حتی مطلبی هم در موردش ننوشتم.اما همه ی اون ها رو در این پست می نویسم.

·        رفتن به سیمین دشت یکی ازسفر های خوبی بود که در شروع این سال برام پیش اومد. اولین قسمت مهیج این سفر، قطار سوار شدن بود (قطار محلی فیروز کوه) و بعد از اینکه گرمسار را رد کردیم و وارد رشته کوههای البرز شدیم، هوا بسیار مطبوع تر شد .چند ایستگاه که رد کردیم به ایستگاه سیمین دشت رسیدیم (ایستگاهی کوچک در میان یک روستا و زمین های کشاورزی).حدود یک ساعت ونیم پیاده روی کردیم تا به سه تا دریاچه ی زیبا رسیدیم واقعا زیبا بود ولی بعضی از دوستان معتقد بودن که نمی ارزید که این همه پیاده روی کنیم و اون دریاچه ها رو ببنیم ولی من کاملا باهاشون مخالفم. بعد از کلی عکس گرفتن برگشتیم و در ایستگاه منتظر قطار شدیم که فقط دو دفعه در روز از اونجا می گذشت یک دفعه صبح(که به سمت فیروزکوه میرفت) و یک دفعه بعداز ظهر (که از اونجا بر می گشت).در کل می تونم بگم که این سفر یک روزه الان جز لیست  سفر های خوب من شده و بابت این از علی و خانم فارسی خیلی خیلی تشکر می کنم.

·        یکشنبه طرح واکسیناسیون بر علیه فلج اطفال در مناطقی از تهران برگزار شد که من و دوستهام هم به طور تصادفی در اون شرکت کردیم .باید به در خانه ها می رفتیم و به بچه های زیر پنج سال قطره میدادیم. در مدتی که این کار ها رو میکردیم چیزهای خنده داری دیدیم.خیلی کار سختی بود.یک سری بچه ها که تا ما رو می دیدند از ترس آمپول فرار می کردند(تصور کنید یک کوچه پر از بچه که یک دفعه خالی بشه)یک سری دیگه هم که با شهامت می ایستادن و قطره می خوردندولی باز هم برای اون ها باید حسابی جنگولک بازی در می آوردیم.در مورد نوزاد ها هم همیشه باید از زور استفاده می کردیم چون حرف خوش تو گوششون نمی رفت.دوستم تعریف می کرد که برای گرفتن یکی از بچه ها که فرار کرده بوده کلی دنبالش دور ماشین چرخیده بود .

اینها دو تا از اتفاقاتی بود که باید اینجا می نوشتم که نوشتو حالا فکر می کنم که اگر بمیرم میرم بهشت شما چی فکر می کنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 19:56  توسط سعیده  |