داشت کم کم یادم می رفت که من هم یک روزی بچه بودم تا اینکه دیروز به صورت اتفاقی دفترچه ی خاطراتم را پیدا کردم . تاریخ هاش نشان می داد که از سال 76 خاطره می نوشتم یعنی از ده سال پیش. این موضوع خیلی جالب بود که با خواندن هر کدوم از آن ها انگار تمام وقایع به یادم می اومد البته نه با جزئیات.
از به دنیا آمدن یک بچه تا دعواهام با خواهرم و یا تقلب هام نوشته بودم . یکسری از آن ها واقعا خنده دار بودن ولی تعدادی از آن ها هم خاطرات تلخی بودن که یاد آوری شون اصلا جالب نبود به هر حال تصمیم گرفتم یکی از آ نها را برای نمونه اینجا بگذارم نه فقط برای خندیدن بلکه برای دعوت شما به انجام چنین کاری یعنی باز گویی خاطرات و یا نگفته ها.
این مطلب را در تاریخ ۱/۳/۸۷ نوشته ام و اسمش را " خودخواه شدن من " گذاشته بودم.
امروز امتحان دینی داشتیم امتحان ثلث سوم بود و من دو روز وقت داشتم تا این درس را بخوانم .من هم چها بار خواندم اما از روی خود خواهی کم خواندم و سر امتحان یک سوال را غلط نوشتم .باز هم بگویم که من درست نوشته بودم ولی دوستم به من اشتباهی گفت.من امروز آنقدر پکر بودم که که نمره ام در کارنامه ٢٥/۱٩ می شود.چون همیشه ٢٠ می شدم .آن روز بدترین روز زندگی من بود.( در انتها هم عکسی از صحنه تقلب کردنم کشیده ام)
می دونم که همه ی آدم ها جایی دارند که فکر هاشون رو بنویسند اما اغلب اوقات از فاش شدن مکان اون نوشته ها نگران هستند نمی دونم شاید به خاطر اینکه نمی خواهند تصویر ذهنی دیگران از خودشون رو خراب کنند و یا اینکه اون افکار را مهم نمی دانند که مطرح کنند اما این چیزها هر چی که باشند بهتر است ثبت شوند چونکه حداقل می شود در آینده به اون ها مراجعه کنیم و به مقایسه ی وضعیت فکری و روحی خودمون بپردازیم.نمی دونید الان چقدر به خودم افتخار می کنم که از پنجم دبستان خاطره می نوشتم و این که الان می تونم بخونمشون خیلی لذت بخشه.