تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

پنجره ی اتاق چیزی کم از پنجره های دیگر  نداشت

پرده٬میله های فلزی٬شیشه ای کثیف

اما من چیزی از دیگران کم داشتم

جرئتی که بتوانم بگویم من هم فکر می کنم

من هم می خواهم

تا می توانستم در تصویر آینه گفتم من می توانم  

اما تا نوبت عمل می شد همان کودک ۴ ساله ی ترسو می شدم

که برای خوابیدن نیز اجازه می گرفت

پس بی صدا نشستم و دوباره به پنجره فکر کردم

پنجره ی اتاق چیزی کم از پنجره های دیگر  نداشت


 در را ببندم یا نبندم فرقی نمی کند

زیرا که تو می آیی

راستی تو همین جایی

نه در قاب عکس ٬نه در آلبوم

تو زنده تر از آن هستی که در قاب عکس بمانی

پس جای بهتری برایت بر می گزینم

در قلبم

بعد از آن قفل بزرگی می خرم و بر در آن می زنم تا نروی

چون من بهترین ها را برایت می خواهم

خودت این را بهتر از من می دانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:21  توسط سعیده  | 

یکی از دوستانم همیشه با حسرتی که من از آن سر در نمی آوردم می گفت:"خوش به حالت که پرستار می شی."

هیچ وقت از او نپرسیدم چرا این حرف را می زند تا دفعه آخری که این حرف رابرای پنجمین بار زد و من گفتم" آخه بگو چرا همیشه  یک حرف را داری تکرار می کنی؟"

 گفت:"آخه من همیشه دوست داشتم مثل تو این فیلم ها یه پرستار باشم که تو جنگه.بعد یه پسر خوش تیپ مریضم باشه و من هم درمانش کنم .اون عکس دوست دخترش رو به من نشون بده و بگه که ترکش کرده بعد من دلداریش بدم." البته دوستم چیز هایی دیگه هم گفت که به دلایلی مجبور شدم سانسورش کنم اما این گفتگو یه نتیجه ی اخلاقی برای من در بر داشت و آن هم اینکه من چه فرصت هایی در دست دارم و خودم خبر ندارم!

                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 19:20  توسط سعیده  | 

"من خدام،بهتون رحم کردم وگرنه   غضب می کردم .شما جای مادر من هستید.این ها نمی دونید چی هستن بچه هاشون رو هم کباب می کنن و می خورن"

"چند نفر گرفتن منو زدن، می دونم کی ها بودن عکس زن و بچه اشون رو براشون می فرستم . می دونستید من رییس بیمارستانم ؟"

"نمی خوام حرف بزنم این داروها اصلا فایده نداره.شما نمی دونید، آمریکایی ها یه چیزی تو سر من گذاشتن که هر وقت بخوان من رو کنترل کنن.اصلا شما نمی فهمید من چی میگم"

این ها بخشی از جملاتی هستند که در بخش ۱ مردان زیاد می شنویم و من دقیقا عین کلمات را اینجا آوردم.در اوایل می خندیدیم ،ولی بعد کم کم تبدیل شدند به عواملی برای غصه خوردن ما که با کلماتی همچون  ای کاش،چرا،چی می شداگر  همراه می شدند.

سختی کار کردن در چنین بخش هایی( امیدوارم متوجه شده باشید چی مد نظرمه) خیلی خیلی بیشتر است از بخش های دیگر بیمارستان.اصلا اگر کلی بخواهم بگویم کار کردن با روان آدم ها سخت ترین قسمت کار افرادی مثل منه.

کاش یک چوب جادویی داشتم که تنها با تکان دادن سر آن تمام مشکلات حل می شد،نمی دونید اون موقع چه کارهایی که نمی کردم!

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 0:32  توسط سعیده  |