پرده٬میله های فلزی٬شیشه ای کثیف
اما من چیزی از دیگران کم داشتم
جرئتی که بتوانم بگویم من هم فکر می کنم
من هم می خواهم
تا می توانستم در تصویر آینه گفتم من می توانم
اما تا نوبت عمل می شد همان کودک ۴ ساله ی ترسو می شدم
که برای خوابیدن نیز اجازه می گرفت
پس بی صدا نشستم و دوباره به پنجره فکر کردم
پنجره ی اتاق چیزی کم از پنجره های دیگر نداشت
در را ببندم یا نبندم فرقی نمی کند
زیرا که تو می آیی
راستی تو همین جایی
نه در قاب عکس ٬نه در آلبوم
تو زنده تر از آن هستی که در قاب عکس بمانی
پس جای بهتری برایت بر می گزینم
در قلبم
بعد از آن قفل بزرگی می خرم و بر در آن می زنم تا نروی
چون من بهترین ها را برایت می خواهم
خودت این را بهتر از من می دانی!

