تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

سلام آقا یا خانم ماه

باید این نامه را سریعا برایت می نوشتم چون ممکن بود که یادم بره.

خوب می خواستم یک عذر خواهی جانانه بکنم به خاطر چیزهایی که پشت سرت گفتم. خوب مثل اینکه این بار نوبت من شده و یاد من هم افتادی بالاخره.

 خواستم خوشحالت کنم و بگویم که بالاخره یک موجود باارزش به  قلابم ( همون قلب) گیر کرد ولی حالا نمی دانم با آن چه کنم .نگهش دارم یا اینکه رهاش کنم . اگر باهاش بمونم ممکنه آسیب ببینه ولی اگر بره خیلی چیز های بدی پیش خواهد اومد.

تو بهتر از همه آرزوهای من را می دانی ،شاید بپرسی مگه همین را نمی خواستی ، من هم باید بگم البته که می خواستم ولی اینکه کسی را آزار بدم یا کسی برام فداکاری کنه ،اصلا خوشحال نمی شوم.

می دونم که شاید احمقانه باشه ولی هست دیگه.

به خاطر توجهی که به من کردی ازت تشکر میکنم امیدوارم حرف هایم را به دل نگرفته باشی.

سعیده

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 20:27  توسط سعیده  | 

 

دیشب ماه کامل بود،بزرگ و سفید.اما چه فرقی به حال ما دارد کسانی که این پایین می ایستیم و ساعت ها به آن خیره می شویم.

همیشه با دیدن ماه کامل یک آرزو کرده ام اما تا به حال، هیچ یک برآورده نشده اند پس اگر آرزوهایم را برآورده نمی کند ،چه تاثیر مثبتی در من می تواند ایجاد کند. تنها یک فایده داشته و آن هم این است که دقیقا می دانم چند بارچه چیزهایی  خواسته ام و به آنها نرسیده ام.

با تمام این حرف ها باز هم به ماه خیره می شوم و آرزو می کنم شاید یک روز نوبت من باشد.می دانم  حسابی سرش شلوغ است و نمی تواند آرزوی همه را با هم برآورده کند ولی مگر چه چیزی از دنیا کم می شود اگر فقط فقط یک آرزوی من برآورده شود.

کار از غرزدن گذشته است دیگر حتی نق زدن هم دردی دوا نمی کند. باید به انتظار نشست شاید این بار چیزی به قلاب من گیر کند شاید یک قوطی کنسرو یا یک لنگه دمپایی.

*این عکس را برای کسانی گذاشته ام که دیشب ماه را ندیدند.

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 14:27  توسط سعیده  | 

متاسفم که مجبور شدم این راه رو انتخاب کنم. ممکنه عاقلانه نباشه ولی به نظرم بهترین انتخابه.

شاید یک جور تنبیه کردن خودمه ، به خاطر گوش ندادن به حرف های منطقم، شاید فقط یه لوس بازی بچه گونه باشه و شاید هم هیچ چیز نباشه.

حالا که همه چیز مشخص شده ، دیگه چاره ای ندارم جز اینکه در مسیرم پیش برم .

امیدوارم هیچ وقت پشیمان نشوم البته خودم بر عکس این پیش بینی می کنم.

 فقط یک چیز مهمه و اون هم اینکه کسی در وسط این قائله آسیب نبینه .امیدوارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 14:26  توسط سعیده  | 

او مرد.

مردی امروز مرد.

او مرد خوبی برای خانواده اش نبود. داستان های ترسناکی از زندگی اش شنیده ام،

از اینکه چگونه به زنش خیانت کرده بود، از اینکه چطور بچه هایش را با شلنگ زده بود( قبل از آن خیسشان می کرد تا بیشتر درد بکشند)، از اینکه بیشتر پولش را صرف الواطی کرده بود ولی چیزی که من از او به یاد دارم ، پیرمرد بی آزاری بود که یک اتوبوس بنزقورباغه ای داشت ، بسیار مهربان بود و با دیدن یک گنجشک کوچک نیز به گریه می افتاد. نمی دانم آن چیزی که خودم از او دیدم باور کنم یا چیزی که دیگران می گفتند را باور کنم.

به هر صورت او مرده است و فردا همگی جمع خواهیم شد و او را به خاک خواهیم سپرد تا شاید خاطرات بدی که از او به جامانده است نیز فراموش شود.

من گریه نمی کنم ولی احساس بدی دارم که همیشه قبل از این نوع مراسم ها به سراغم می آید. یک نوع ترس از این واقعیت که همه ی ما خواهیم مرد.

در هرصورت زمان پیش می رود.

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 23:2  توسط سعیده  | 

می گویند که نسل ما عصبی و زود رنج است( منظور از نسل ما بچه هایی هستند که در دهه ی شصت به دنیا آمده اند) می گویند بدون تمرکز هر کاری را انجام می دهیم ، می گویند نسبت به همه چیز بی علاقه هستیم ، می گویند اصلا نمی دانید که چه چیزی را دوست دارید و چه چیزی را دوست ندارید و می گویند که بی خیال تر از ما در دنیا پیدا نمی شود.

- چرا آن ها صفاتی از قبیل زود رنج و عصبی را شایسته ی ما می دانند؟

من جوابش را خوب می دانم . جواب این است چون که ما زود رنج و عصبی هستیم.

- سوال بعدی این است که چرا ما این چنین هستیم؟

جواب این سوال هم مشخص است .زیرا که ما در بدترین برهه ی زمانی یعنی چنگ پا به این سیاره گذاشتیم .

 - سوالی دیگر آیا تمام افرادی که در جنگ متود می شوند این چنین اند؟

جواب: نمی دانم.

 - سوالی دیگر آیا کسی در این میان مقصر است؟

  پدر و مادرانمان ، خودمان یا کسانی که این جنگ لعنتی را به راه انداختند.

جواب شاید هرسه و شاید هیچ کدام.

 - حالا چه کنیم؟

زندگی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 18:10  توسط سعیده  | 

دلم برای تمام مادر و پدر های این کنکوری ها می سوزد.امروز کنکور ریاضی بود و من هم به دلایلی در یکی از حوزه های پسرها حضور داشتم.چیزهای جالبی دیدم که باعث شدند به این نتیجه برسم که سخت ترین کار در دنیا پدر و مادر شدن است.به قول یکی از خانم هایی که اونجا حاضر بود "هرچی می خوای بشو ولی مادر نشو". مادر ها انگار پسرهاشون رو به جبهه می فرستادن نذر ونیاز و دعا و صلوات و هر چی که بخواهید اونجا بود.

حالا یک مقداری در مورد خود شازده ها. کنکوری ها به چند دسته تقسیم می شدند یک عده ی اون ها بچه های درس خونی بودندکه از ساعت پنج صبح دمه در حوزه نشسته بودند،یه عده دیگه افرادی بودند که به موقع اومدند اما تعدادشون کم بود و گروه سوم تشکیل شده بود از تعداد زیادی بی خیال که بدون هیچ نگرانی وقتی در حوزه بسته بود سر رسیدند.

یکی از شگفتی های این کنکور این بودکه بعد از یک ساعت از شروع کنکور ،عده ی زیادی برگه هاشون رو تحویل دادند و رفتند!این عمل ترسی تو جون تمام مادر ها انداخت چون مادر ها معتقد بودند که الان پسرهاشون جو گیر می شوند و بیرون می آیند!یکسری تئوری در این زمینه مطرح شد که به سر انجام نرسیدن ولی مادر ها از پرت شدن حواس پسرهای عزیزشون هم نگران بودند!

در کل جای همه خالی بود .

واقعا این مادر و پدرها چقدر موجودات عجیبی هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 23:22  توسط سعیده  |