باید این نامه را سریعا برایت می نوشتم چون ممکن بود که یادم بره.
خوب می خواستم یک عذر خواهی جانانه بکنم به خاطر چیزهایی که پشت سرت گفتم. خوب مثل اینکه این بار نوبت من شده و یاد من هم افتادی بالاخره.
خواستم خوشحالت کنم و بگویم که بالاخره یک موجود باارزش به قلابم ( همون قلب) گیر کرد ولی حالا نمی دانم با آن چه کنم .نگهش دارم یا اینکه رهاش کنم . اگر باهاش بمونم ممکنه آسیب ببینه ولی اگر بره خیلی چیز های بدی پیش خواهد اومد.
تو بهتر از همه آرزوهای من را می دانی ،شاید بپرسی مگه همین را نمی خواستی ، من هم باید بگم البته که می خواستم ولی اینکه کسی را آزار بدم یا کسی برام فداکاری کنه ،اصلا خوشحال نمی شوم.
می دونم که شاید احمقانه باشه ولی هست دیگه.
به خاطر توجهی که به من کردی ازت تشکر میکنم امیدوارم حرف هایم را به دل نگرفته باشی.
سعیده

