تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

انسان ٬ آدم یا بشر هیچ کدام معرف گروهی از انسان ها نیستند.افرادی که می بینیمشان٬ شاید هر روز در آیینه و شاید هم در کوچه و خیابان.گله نمی کنم بلکه لعنت می فرستم بر چنین انسان هایی که  با نفس هایشان هوا را مسموم می کنند .

 من انسان خوبی نیستم ولی  قابل تحمل ام ٬ حداقل با شرم دروغ می گویم اما دروغ می گویند ٬       کتک می زنند٬ تجاوز می کنند٬ دیگران را له می کنند اما باز هم زندگی می کنند. این همان عدالتی است که همگان از آن سخن می گویند! شاید من اشتباه برداشت کرده ام و هنوز هم عدالتی در کار باشد ولی اگر آن را کسی پیدا کرد گوشه ای از آن را به من نشان دهد ٬لطفا.

"از حرف تا عمل فاصله ایست بسیار زیاد" این جمله را زیاد شنیده ایم ولی بدترین زمان ٬ زمانی است که آن را تجربه می کنیم آن هم از طرف کسانی که داد انسان دوستی اشان گوش فلک را کر می کند.مدتی است که این موضوع برای بیش از گذشته ملموس شده است.

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 22:58  توسط سعیده  | 

در درونم آتشی بود که مرا می سوزاند ٬ درست در جایی نزدیک قلبم. این اولین بار نبود ولی دلچسب ترین بود. از گرما می سوختم اما لذت می بردم. می خواستم که دقایق آنچنان کش بیایند که دیگر زمان از دست برود٬ اما این طور نشد.همچنان یک دقیقه ۶۰ ثانیه بود و ۶۰ دقیقه یک ساعت .

بچه ها بازی می کردند ٬ آب بازی می کردنداما من به آن ها نگاه نمی کردم بلکه به دو موجود سیاه خیره شده بودم.در آن ها چیز آشنایی موج می زد٬ قبلا آنها را دیده بودم و می شناختمشان.خسته شده بودم٬ تمام انرژی ام انگار یکدفعه تخلیه شده بود.

 حالا دوست دارم دوباره و دوباره همه را از اول مرور کنم و لذت ببرم.

نتیجه :می دانم که اشتباه نمی کنم و نکرده ام پس می گذارم روزها پیش بروند .

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 13:29  توسط سعیده  | 

پسرک با دستان کوچکش شقه های گوشت را بلند می کرد و به صورت کاملا حرفه ای آن ها را در کیسه می گذاشت . با مرد ها و زنانی که برای خرید گوشت آمده بودند خوش و بش می کرد٬ چانه می زد ٬ اخم می کرد و می خندید و  به قول معروف انگار سال ها است که این کار ه است.

دلم برایش نمی سوخت ٬ حس ترحم نسبت به او نداشتم بلکه به او افتخار با او می نگریستم. نمی خواهم بگویم که تمام بچه های همسن و سال او باید مثل او کار کنند بلکه داشتم اورا با انسان های به ظاهر بزرگی مقایسه می کردم که درست مثل یک انگل از حاصل کار دیگران استفاده می کنند. تعدادشان کم نیست  ٬ آنقدر زیاد هستند که گاهی به چشم ما نمی آیند. حرف می زنند٬حرف می زنند و حرف می زنند .

آخ چقدر دوست دارم که بتوانم کمی ازمعادلات اطرافمان را بهم بزنم و دوباره آنها را از نو بچنیم.( البته باز تضمینی نیست که من نیز درست عمل کنم).

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 20:30  توسط سعیده  | 

عجب مردم عجیبی هستند این هموطنان ما!

 گاهی اوقات چنان قربان صدقه ی هم می روند که انگار دوستی باقدمت هزارساله دارند و  در مقابل همان آدم ها اگر پایش بیفتد چنان نسبت به هم کینه به دل می گیرند که انگار باهم پدر کشتگی دارند.

عجب مردمی هستند این مردم!

گاهی اوقات چنان روی حرف های خود پافشاری می کنند که انگار از طرف خدا به آن ها وحی شده و در مقابل گاهی اوقات چنان حرف های خودشان را تکذیب می کنند که کسی هم که آن حرف ها را شنیده، شهادت می دهد که نشنیده است.

چه شگفت انگیزند این مردم!

بهترین متد ها را برای کارشکنی ها و کسب سود( منظور همان کلاهبرداری است) در کوتاهترین زمان ممکن اختراع می کنند. دامنه ی تغییرات این خلاقیت ها از یک کوپن ناقابل شروع می شود و تا سودهای میلیونی ادامه می یابد.

به هر حال هر چه گویم در وصف این موجودات ، کم گفته ام . پس بسنده می کنم به آن چند سطر بالا با دهانی که از تعجب و حیرت باز مانده است.   

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 23:51  توسط سعیده  | 

برای من تنها نکته ی مثبت مراسم های خانوادگی از قبیل مراسم دفن یا عروسی، پیدا کردن انسان هایی است که زندگی های جالب و عجیب و غریبی داشته اند . 

برای شروع باید بعد از یافتن این افراد از میان خیل کثیری از آدم های شرکت کننده در مراسم ، اطلاعاتم را تکمیل کنم.اغلب از منابعی چون مادر بزرگم، مادر یا افرادی که می شناسم استفاده می کنم . رعایت دو نکته در این میان حیاتی است یکی این که استفاده کردن از منابع مورد اعتماد  و ثانیا جمع کردن اطلاعات به صورت کاملا مخفیانه . در انتها نیز نوبت تجزیه تحلیل اطلاعات است که تقریبا مهم ترین بخش قضیه است.

در اینجا به نظرم خالی از لطف نخواهد بود که گوشه ای از یافته های خودم رادر این زمینه، بنویسم .

یکی از مواردی که در اکثر افراد سن و سال دار قبل مشاهده است مطابقت داشتن چهره با خصوصیات اخلاقی آن هاست به طور مثال زیاد بودن چین های میا ن ابروها  می تواند نشان دهنده ی یک زندگی سخت و یا بد اخلاق بودن فرد باشد ( با جمع آوری اطلاعات می توانید تشخیص دهید که علت شکل این چین و چروک ها دقیقا چیست) . اگر در این مسیر خوب پیش بروید حتی قادر خواهید بود علل ایجاد کننده ی طرز رفتار آدم ها را هم تشخیص دهید. ( البته  به همین راحتی ها هم نخواهد بود)

این مطلب در واقع به عنوان یک پیشنهاد در اینجا آورده شده است که می توانید با به کار بردن  آن ، اوقات خوبی را در مراسم ها ی خسته کننده تجربه کنید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 12:58  توسط سعیده  | 

هنوز مطلب قبلی ام که در رابطه با مرگ بود جز آرشیو نشده ، که خبر رسید که یک نفر  فوت کرده است .همان پسری که دو هفته ی پیش پدر خود را از دست داده بود. من اورا اصلا نمی شناختم ، تنها تصویری که در ذهنم از او دارم ، مردی است با صورت آفتاب سوخته که مرتب سیگار می کشید.

او همان پسری بود که در کودکی زیاد از دست پدرش کتک خورده بود و در بزرگسالی خواسته بود تمام آن رنج ها رااز طرق مختلف  تلافی کند . ۵۸  ساله بود ،شاید کم سن و سال نباشد ولی برای مردن یک مقداری جوان بود.

مطلب را کوتاه می کنم ، بیش از این شنیدن از مرگ ملال آور خواهد بود. تنها این را می گویم که "خدایش بیامرزد"

(نمی خواستم این مطلب را اینجا بگذارم ،ولی چاره ای نداشتم زیراکه  برای من تنها راه نجات از بعضی احساسات ناخوشایند نوشتن در مورد آنهاست حتی اگر بدون اصول و بدون رعایت نکاتی، بنویسم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 10:36  توسط سعیده  | 

هیچ چیزی بدتر از این نیست که یک مطلب بلند را با زحمت تایپ کنی و وقتی که خواستی آن را روی نت بگذاری ،یکدفعه برق های خانه تان برود.دیروز همچین بلایی سر من آمد وکلی غصه خوردم.این صرفه جویی هم برای ما حکایتی شده .

تا دیروز می خواستند مارا به زور بفرستند بهشت، امروز هم به زور مارا دارند تبدیل به مرغ می کنند .شبها ساعت ده برق ها می رود و چون در این مواقع کاری از دست کسی بر نمی آید بعد از یک مقداری غر زدن و فحش غیر ناموسی دادند، مجبور می شویم بخوابیم .

تا چند وقت دیگر هم لابد آب را جیره  بندی می کنند و بعد هم خدا می داند نوبت  چه چیز هایی خواهد بود.مطمئنا برادران صلاح مارا می خواهند ،شک نکنید.

 فکر می کنم مطلبی که نوشته بودم  اصلا نباید اینجا گذاشته می شد ولی الان هم که می خواهم گوشه ای از آن را بنویسم، اصلا یادم نمی آید .در اینجا این تئوری ثابت می شود که" اگر خواستید موضوعی را فراموش کنید، آن را بنویسید"

 سخن را کوتاه می کنم با این جمله که هر چند ناملایمات زیاد هستند ولی راه حل  آن ها از تعداد ناملایمات بیشتر است.( خدا می داند که این چه ربطی به موضوع داشت ولی به هر حال سودمند بود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 14:18  توسط سعیده  |