یاد پدربزرگم افتاده ام که سه سالی است که دیگر نیست. دیگر نمی خندد ٬ دیگر راه نمی رود و دیگر...
اغلب اوقات وقتی کسی می میرد ٬حتی اگر آدم بدی هم باشد٬ توسط اطرافیانش تبدیل به یک اسطوره می شود که نظیر نداشته است.به طور مثال پدری را می شناختم که به اندازه ی یک سر سوزن نسبت به بچه هاش محبت نداشته ولی زمانیکه برای تشییع جنازه اش رفتم از همه می شنیدم که او را پدر دلسوز خطاب می کردند!
همه این حرف ها رو گفتم که بگویم پدر بزرگم به هیچ عنوان سوپر من نبوده است اما دوست داشتنی ترین پدر بزرگ دنیا بوده است که دیگر ندارمش.
دوست دارم پشت سر هم بگویم باباجون ٬ باباجون٬باباجون چون چند سالی است که به زبانم نیامده است. باخودم تکرار می کنم بابا جون٬ بابا جون باباجون....

