تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

چقدر راحت صفحات خاطراتمون رو پر می کنیم. چقدر راحت یادمان می رود آدم هایی که تا دیروز دوستشون داشتیم ولی امروز در کنار مانیستند. چقدر سریع همه چیز برایمان روال عادی به خود می گیرد.

یاد پدربزرگم افتاده ام که سه سالی است که دیگر نیست. دیگر نمی خندد ٬ دیگر  راه نمی رود و دیگر...

اغلب اوقات وقتی کسی می میرد ٬حتی اگر آدم بدی هم باشد٬ توسط اطرافیانش تبدیل به یک اسطوره می شود که نظیر نداشته است.به طور مثال پدری را می شناختم که به اندازه ی یک سر سوزن نسبت به بچه هاش محبت نداشته ولی زمانیکه برای تشییع جنازه اش رفتم از همه می شنیدم که او را پدر دلسوز خطاب می کردند!

همه این حرف ها رو گفتم که بگویم  پدر بزرگم به هیچ عنوان سوپر من نبوده است اما دوست داشتنی ترین پدر بزرگ دنیا بوده است که دیگر ندارمش.

دوست دارم پشت سر هم بگویم باباجون ٬ باباجون٬باباجون چون چند سالی است که به زبانم نیامده است.  باخودم تکرار می کنم بابا جون٬ بابا جون باباجون....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 22:27  توسط سعیده  | 

اصلا فکرش رو هم نمی کردم این طوری باشه ٬ انقدر لطیف و لذت بخش بود.

مثل راه رفتن روی ابر هاست .خیلی خیلی بهتر است  از نشستن روی لبه ی بالکن وقتی که باد لا به لای موهام می چرخه و خیلی خیلی لذت بخش تر  از خوردن یه بسته ی بزرگ آلوچه ست.

آخ چقدر  ظهر های گرم  تابستون توی پارک را دوست دارم وقتی همه آب پاش ها با تمام قدرت کار می کنند  ٬بچه ها آب بازی می کنند وبلند بلند می خندند. تا به حال این طوری از زمان لذت نبرده بودم ٬ کاش می دونستید چقدر این مدت به من  خوش گذشته .

به صورت نا خود آگاه در این مدت از یکسری مشاغل مربوط به پارک متنفر شده ام ٬ خوب پیش می یاد دیگه.

در پایان: 

**ازت ممنونم واقعا ممنونم . برای تمام لحظات.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 21:10  توسط سعیده  | 

چقدر خوب بود که همیشه خبر های خوش می شنیدیم و می دیدیم.(بله خبر هار را هم می توان گاهی دید) اما حیف که نمی شود . گاهی  آن چنان وقایع نامطلوب مانند کنه به من می چسبند که کم کم به بودنشان عادت کرده ام یعنی سازگاری پیدا کرده ام.

حالا از غر زدن  هم بگذریم نوبت به خبر خوش می رسد . این خبر از این قرار است که پنج شنبه  با دوستی عزیز تر از جان به عیادت ابوالفضل کوچولو رفتیم ـ همون بچه ای که به صورت وحشیانه مورد کودک آزاری قرار گرفته بود - باورم نمی شد .خیلی تغییر کرده بود. دیگه مثل یه جسم بی حرکت نبود دستاشو تکون می داد ٬ سرش رو کمی تکون می داد ٬ غذای جامد می خورد و از همه مهم تر می خندید  واقعا می خندید .نمی دانم به چی می خندید ولی می خندید. خدایا یعنی واقعا می خندید.

خبر خوش دیگه اینه که مسبب این کودک آزاری یعنی پدر ناتنی ابولفضل دستگیر شد.

 داشتم کم کم از وجود چیزی به اسم عدالت نا امید می شدم اما مثل این که هنوز خرده هایی از آن  در این کشور موجود است.

من که خیلی به وضع ابوالفضل امیدوار شدم. دوست دارم یک روز ببینم که راه می ره و از من می خواهد قول هایی که بهش دادم رو عملی کنم .خدایا یعنی اون روز هم وجود خواهد داشت.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 21:20  توسط سعیده  | 

فکر نمی کنم عیبی داشته باشد که هرازگاهی آدم به خود٬ یک ذره افتخار کند.این حکایت چند روز پیش منه که یک ضرب امتحان شهر٬ گواهینامه رانندگی را قبول شدم. خودم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.احساس "شوماخر" بودن می کردم کاملا. بعد از نزدیک به سه هفته که دست هم به فرمان ماشین نزده بودم با اعتماد به نفس زیاد پشت فرمان نشستم و چنان پارک دوبلی کردم که تمام حضار انگشت حیرت به دهان مانده بودند.( در اینجا یک مقدار ی غلو کرده ام ٬ شما جدی نگیرید)

نمی دانم تازگی ها برای گرفتن گواهینامه اقدام کرده اید یا نه منظورم در یک سال گذشته است. اگر این کار را کرده اید٬حتما با سختگیری های مسئولان بسیار محترم راهنمایی و رانندگی حتما آشنا شده اید. امتحان آیین نامه  مثل کنکور برگزار می شود و امتحان شهر که دیگر جای خود را دارد.البته آقایان حاضر که برای امتحان شهر آمده بودند اعتقاد داشتند که این بخش برای جنس مذکر بسیار بسیار ساده است اما من که خلاف این موضوع را در آنجا دیدم. در هر صورت من که گواهینامه ام را گرفتم ولی بد به حال کسایی که تازه می خواهند شروع کنند.

*در ضمن کسانی که از بنده شیرینی طلب کارند ٬ دوستان وآشنایان٬ لطفا خود اقدام فرمایند چون بسیار سخت خواهد بود که هم برنامه بریزی و هم شیرینی بدهی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 10:7  توسط سعیده  | 

مدتی است که آن را حس می کنم شاید یکسال شده باشد. شباهت به حس ترس دارد ولی بیشتر مایه هایی از نگرانی در آن است.شاید همان چیزی باشد که فرنگی ها به آن فوبیا یا ترس بی مورد می گویند دقیقا نمی دانم.  ترس از اتفاقاتی که ممکن است پیش آید ٬ ترس از موقعیت هایی که ممکن است در آن ها گیر کنم و نتوانم خود را از آن خلاص کنم و... .

حسی است که گاه گاه سری به من می زند و با خود بدترین ها را همراه دارد.

دقیقا می دانم که باید  برای مبارزه با آن چه کنم اما چرا کاری نکرده ام ٬برای خودم نیز علامت سوال بزرگی را ساخته است.

اما این بار تصمیم گرفته ام که دیگر تسلیم آن نشوم ٬  به خودم قول می دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 10:34  توسط سعیده  | 

چند سالی است  این موضوع مد شده است که با شروع ماه رمضان یکسری سریال های خانوادگی از تلویزیون برای ملت مسلمان  ایران پخش می شود که اغلب مضمون های یک شکل و پایان های قابل پیش بینی دارند.ملت مسلمان نیز  فرصت را برای آموختن پندهایی از دست نداده و تمام سریال ها را  به صورت کامل تماشا می کنند و بعد به تحلیل آن و یافتن نکات پنهان شده در لایه های سطحی سریال می پردازند. اگر در این ماه به افطاری دعوت شده باشید این موضوع کاملا برای شما محسوس  بوده که تمام شرکت کنندگان در مورد موضوعات واحدی صحبت می کنند : آخر داستان ٬ کی به کی می رسه٬ مقصر کیه و ...

در میان این سریال هاهمیشه یک سریال خنده دار هم هست که اغلب کارخوبی از آب در می آید و از نظر من تنها برنامه دیدنی تلویزیون در این ماه مخصوص است.  این بار نیز عطاران با خلاقیت مخصوص خود قدم جلو گذاشته و یکی از مسئله بر انگیز ترین مسائل جامعه را به سخره گرفته که واقعا واقعا دلچسب است. امیدوارم ملت را که بسیار تحت تاثیر تلویزیون هستند کمی تکان دهد و علامت سوال هایی ایجاد کند.

در آخر نمی خواهم پند و اندرز بدهم ولی اگر به فکر سلامتی خودتان هستید گرفتار این سریال های پر محتوا نشویدکه آفتی است خانمان سوز. از من گفتن بود٬حالا شما گوش ندهید!

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 12:34  توسط سعیده  | 

امروز بسیار خوش گذشت بعد از یک هفته ی سخت.دیدن دوستی که منتظرش بودم و ساعاتی با او بودن تمام ناراحتی های این هفته را از ذهنم پاک کرد.

امروز با اصرار یک دختر کوچولو که اسمش فاطمه بود تفعلی زدم به حافظ و ببینید خواجه حافظ شیرازی چه در مورد حال و اوضاعم گفته است:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

                                              یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بجنبیدی و خورشید دمید

                                                    گفت با این همه از سابقه نومید مشو

و حالا تعبیر این شعر:

کسی که از زیبایی روح برخوردار است نیازی به زرق و برق دنیا  و آرایش و پیرایش  ظاهری ندارد ٬ به ظواهر و ارزش های مادی و فانی دل خوش مکن که همه گذراست و هم خطرناک٬اما حتی در اوج قدرت نیز بیاد خدا باش که او همیشه باقی و جاودانی است ٬ کمک به مستمندان را فراموش مکن.

البته من که اصلا از این شعر  برداشت بالا را نمی کنم ولی به هر حال باید بگویم: ارادتمندم خواجه حافظ شیرازی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 21:8  توسط سعیده  | 

شهریور ماه همیشه همراه بوده با خرید کتاب ٬ لوازم التحریر٬ مانتو ٬مقنعه و خیلی چیز های دیگر. الان نزدیک به چهار سال است که این رسم را اجرا نکرده ام اما مگر می شود بچه های مشتاق را که به ویترین های مغازه ها چسبیده اند را در  دید و به یاد آن روزها نیفتاد.

بر خلاف خیلی ها من همیشه از اول مهر متنفر بودم ٬ از بوی کتاب درسی نو ٬  از مانتو و شلوارهای بی قواره ای که باید به دست مادر بزرگ حداقل یک سایز کوچک می شد و از تمام شدن تابستان و  شروع پاییز بی رمق و بیحال.تنها بخش دوست داشتنی  خرید کیف و لوازم التحریر بود که اغلب در آن شرکت داده نمی شدم چون والدین معتقد به خرید جینی این اجناس بودند.

دقیقا یادم می آید که چه غم بزرگی در دلم ایجاد می شد وقتی آخرین هفته ی تابستان را می گذراندم و وقتی به این فکر می کردم که دوباره نزدیک به هفت ساعت باید پشت آن نیمکت های چوبی بنشینم و به حرف های بی انتهای معلم ها گوش بدهم.

بله آن روزها هم گذشت اما هنوز هم اول مهر را دوست ندارم .

* توجه :عکس زیر  تنها جنبه تزیینی دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 16:43  توسط سعیده  | 

در این پست می خواهم به خودم این اجازه را بدهم که کمی غر بزنم. پس اگر حوصله ی خواندن غر ها را دارید ادامه دهید.

  این هفته که گذشته بدتر از آن بود که فکرش را می کردم خیلی خیلی بدتر.انگار که همه چیز دست به دست هم داده بودند  که من بدترین هفته ی عمرم را بگذرانم. تمام روزها مثل هم بودند یکنواخت وکسل کننده . هر روز منتظر شروع روز بعدی بودم و روز بعدی در انتظار روز دیگر می نشستم.

انقدر روی تختم نشستم و خوابیدم که احساس می کردم که زخم بستر گرفته ام ٬ اشتباه نیز احساس نکرده بودم زیرا که نزدیک بود مرحله ی اول آن را طی کنم ولی به موقع متوجه شدم و آن را رفع کردم( در این مواقع است که می فهمم این سه سال را بیهوده د ر دانشگاه نگذرانده ام). از همه بدتر نفس کشیدنم بود که مصیبتی شده بود. از دهان نفس کشیدن خیلی خیلی سخت است مخصوصا موقع خواب و غذا خوردن.

البته بیشتر این سختی ها به خاطر خودم بود .زمانی که از خودمان بیشتر از آنچه هستیم توقع داشته باشیم ٬ حال و روزمان بهتر از این نخواهد بود. تا من باشم دیگر رول آدم های صبور را قبول نکنم.

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 21:26  توسط سعیده  | 

حقیقت

براساس فرهنگ لغات دکتر معین کلمه ایست عربی که معنای راستی و درستی و اصل هر چیز را باخود همراه دارد. این کلمه بار مثبت زیادی دارد به صورتی که با شنیدن این لغت در اکثر موارد  به صورت نا خودآگاه منتظر مطلب خوشحال کننده ای هستیم که البته در اکثر موارد اصلا خوشحال کننده نخواهد بود. زیرا بر اساس آنچه که در گذشته نیز گفته اند "حقیقت تلخ است" هر چقدر هم که آدم متفاوتی باشید باز هم شنیدن دروغ برایتان آسان تر از شنیدن حقیقت خواهد بود  به راستی که این طبیعت انسان است و راه گریزی از آن نیست.

آیا متضاد این کلمه دروغ است؟ آیا هرچیزی که حقیقت نباشد دروغ است یا هرچیزی که دروغ نباشد حقیقت است؟ آیا واقعا تنها دو حالت وجود دارد یعنی یک چیز یا حقیقت است و یا دروغ؟

بی شک جواب این سوالات گره ی مشکلات بزرگ را باز نخواهد کرد اما ممکن است کمک کند تا گره ای ایجاد نکنیم یا اینکه گره ای ایجاد کنیم که نیاز به دندان یا وسایل برنده برای حل کردن آن نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 19:22  توسط سعیده  | 

این گواهینامه گرفتن هم برای من شده مثل فتح کردن اورست. کاملایک گره ی کوره٬ که هیچ فرجی نمی کنه که با دندون بازش کنید و یا ببریدش ٬ نمی شه که نمی شه. تا حالا امتحان های خیلی سخت سخت رو قبول شده ام ولی این یکی انگار اصلا یک جوری طراحی شده که کسی قبول نشه.

من که شخصا تا به حال هیچ کس رو ندیدم که یک ضرب قبول بشه ٬ همه حداقل دو یا سه بار امتحان می دهند. اصلا سوال ها سخت نیست بهتر بگم خیلی هم ساده و بعضی از اون ها واقعا احمقانه هستند. به هر حال نمی دونید که چقدر  تحمل اون پنج دقیقه ی سرنوشت ساز ( زمانی که خانم بداخلاق تعداد غلط ها را بلند اعلام می کنه) سخته ٬ واقعا سخته.

امیدوارم پست بعدی که می نویسم در مورد قبول شدن در امتحان باشه. من که خیلی امیدوارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 22:14  توسط سعیده  |