تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

امروز دو دفعه دهانم از تعجب باز موند. اولین دفعه زمانی بود که یه خانم پرستار رو دیدم٬ باورتون نمیشه  توی آمبولانس کار می کرد!!وای باورم نمی شد .قبل از این با توجه به اطلاعاتم متقاعد شده بودم که در این عرصه هیچ خانمی بخصوص از جنس پرستار نمی تونه کار کنه ولی امروز این ملاقات غیر منتظره تمام ذهنم رو بهم ریخت. با توجه به گپ کوتاهی که با این خانم داشتم به این نتیجه رسیدم که کار توی آمبولانس بسیار کار هیجان انگیزی است حداقل از کار کردن توی بخش خیلی خیلی هیجان انگیزتره.

دومین خبر این بود که سخنگوی قوه ی قضائیه در ارتباط به سوال خبرنگاری که پرسیده بود " آیا به آقای شهرام جزایری مرخصی می دهید" گفت: اگر برای ما معلوم شود که ایشان قصد فرار ندارند ٬به او نیز که مانند سایر زندانی ها حق استفاده از مرخصی را دارد امکان استفاده از آن را  خواهیم داد.حالا خدا می دونه چه جوری میشه فهمید که کسی قصد فرار داره یا نداره؟حتما ازش می خوان به چیزی قسم بخوره! یا اینکه یک میلیارد از پول های دزدی رو به عنوان وثیقه نزد مسئولان محترم بذاره!

هنوز امروز تموم نشده. من که خودم رو بر ای تعجب کردن آماده کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 20:15  توسط سعیده  | 

هر چقدر که می خوام از بیمارستان و اتفاقاتی که اونجا پیش می آید ننویسم نمیشه انگار که تمام افکار روزانه ام به اونجا ختم میشه و ناخودآگاه موضوعات بیمارستانی به ذهنم رجوع می کنند. 

بر خلاف نظر خیلی ها بیمارستان جای بدی هم نیست البته شاید من به اون محیط عادت کرده ام ولی آنچنان هم بد نیست.یک جامعه ی کوچک که همه چیز توش رنگ نظم داره. همه چیز زمان بندی شده است غذا٬ دارو ٬ تعویض شیفت٬ خواب و بیداری٬ استراحت و ....این تقسیم بندی ها کاملا به خورد تمام لایه های اون رفته و به همین خاطر کسانی که با این نظم خودشون رو وفق دادن به عنوان آدم های خوب این جامعه کاملا به چشم می آیند.چیزهای دیگری هم در این جامعه هست مثل نظام طبقاتی ٬ بروکراسی٬ تبعیض و....

 اما از همه مهم تر به نظرم حضور داشتن جنس مظلوم جامعه یا خانم ها در تمام سطوح این جامعه ی کوچک است یعنی تقریبادر اکثریت.این موضوع به قدری در بعضی بیمارستان ها ملموسه که انگار هیچ کسی از جنس غیر خانم در اونجا وجود نداره یعنی کاملا محیط پاک سازی شده است.

در کل هر کسی که باید در محیط های درمانی کار کند کم کم دستش می یاد که حال و هوای محل کارش چه جوریه و فکر می کنم ما هم بعد از سه سال دیگه می تونیم در مورد موضوعاتیکه دریافته ایم صحبت کنیم.خوب من هم گفته ها رو گفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 19:17  توسط سعیده  | 

باید همون دیشب می نوشتم اما نشد.چون  دیشب کلی سر حال بودم ولی امشب حسابی مچاله ام. خوب حالا هم دیر نیست.

گاهی اوقات کارهایی می کنم که خودم از تعجب شاخ در می یارم . چونکه اصولا آدم شجاعی نیستم ٬ تا یک کاره شجاعانه ازم سر می زنه کلی به خودم افتخار می کنم.

 بعد از یک ماه که از قبول شدنم در امتحانات گواهینامه می گذرد بالاخره دو روز پیش این تکه کاغذ را به مدده پست جمهوری اسلامی دریافت نمودم. هنوز به قول مادر جان امضای گواهینامه خشک نشده بود که تصمیم گرفتم ماشین پدر جان که پژوی ۵۰۴ ناقابلی است را برداشته و به تنهایی یک دوری در خیابان های تهران بزنم.این واقعه ایست بزرگ زیرا که اولا این ماشین ماشین خاصی( بزرگ است و دنده هوایی دارد و به همین راحتی ها هم  روشن نمی شود) است و دوما این اولین باری بود که کسی به عنوان ناظر در کنارم نمی نشست.

به هر حال یک ربع اول به قدری از ترس عرق کرده بودم که نگو ولی بعد از اون دیگه همه چیز راحت بود.

خدایی رانندگی با این ماشین خیلی سخته حتی افراد خبره هم توش می مونند چه برسه به من. اما بد هم رانندگی نکردم برای گفته ام هم شاهد دارم.می تونید از اون بپرسید.

به خودم دیشب خیلی  افتخار  کردم ولی امشب اصلا .حالا بماند  که چرا امشب این جوری شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 20:0  توسط سعیده  | 

مکان:بخش مراقبت های ویژه ی نوزادان بیمارستان علی اصغر

داشت سفید سفید می شد کم کم و آروم آروم. تنها یکماه داشت شاید فقط از زندگی طعم شیر را چشیده بود نه مادری و نه پدری.نه محبتی  و نه آغوشی. دکتر تاکید کرده بود این بار که تنفسش قطع شد دیگر احیا انجام ندهند تا به قول خودشان از رنج زندگی خلاص شود از شر اون همه لوله و دستگاه .

داشتم با فندق ( اسمی که ما روی یه دختر کوچولوی ملوس گذاشتیم) بازی می کردم که دوستم با چشمای قرمز و پر از اشک اومد پیشم.فهمیدم دیگه تمومه. رفتم کنار تختش ٬ هنوز جون داشت و تکون می خورد .  به صفحه ی مانیتور نگاه کردم که هر لحظه خطی صاف تر را نشون می داد و دقایقی بعد خط صاف شد و دیگه تکون نخورد . دیگه تقلی  هم نکرد.

سفید ٬ بی حرکت٬شل.

و در من بهت ٬ گریه و عصبانیت.همین.

لعنت .من شاهد مرگ یک انسان بودم اون هم یک فرشته کوچولو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 19:57  توسط سعیده  | 

رفتم و آمدم.

بر خلاف همیشه دستم از نقشه و کارت و ... پر نشد.

گاهی از اخلاق های خودم تعجب می کنم . زمانی می شود که از در دروازه تو نمی رم و گاهی از سوراخ سوزن رد می شم(امیدوارم که این  ضرب المثل رو درست استفاده کرده باشم).

تصمیمی گرفتم و ریسکی کردم .

هر چه شد هنوز نمی دانم که چه شده. باید زمان بگذرد .باید از دور نگاه کنم .

 فکر کن ٬ فکر کن ٬ فکر کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 18:14  توسط سعیده  | 

گاهی فکر می کنم که از قبل همه چیز شروع شده بود٬ فقط نیاز به گذر زمان بود تا ما آن ها را عملی کنیم. برنامه ای چیده شده و ما تنها بازیگران سکانس های غمگین و شاد آن هستیم.

  در تصور من ٬یک زنجیر که هر روز یک حلقه از آن را متصل کردیم.

خوب بازی کنیم یا بد چه فرقی دارد بازیگردان باید کاربلد باشد.

می خواهم نقش شاهزاده خانم ها را داشته باشم ٬ دوست ندارم سیاه لشگر باشم.

دوست دارم رابین هود باشم نه یکی از آدم هایی که توی جنگل شروود زندگی می کنه.

دوست دارم ٬ دوست دارم ٬ دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 20:53  توسط سعیده  | 

داشتم فکر می کردم که چقدر تغییر کرده است رفتارم٬ از زمانی که وارد دانشگاه شدم. چقدر بزرگ شده ام.

یادم می آید زمانی که اسمم رو توی روزنامه دیدم ٬ زمانی که رشته ی پرستاری رو قبول شدم و زمانی که شماتتم کردند به خاطر انتخابم.

یادم می آید اولین باری که روپوش سفید پوشیدم و وارد بیمارستان شدم (جقدر می ترسیدم).

یادم می آید اولین باری که خون دیدم٬ زخم دیدم ٬ بیمار در حال مرگ دیدم و....

شاید به قول دوستان سنگ دل شده باشم ولی باید همیشه سنگ دلی باشد که کاری  برایتان بکند . غیر از این است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 20:52  توسط سعیده  |