باید همون دیشب می نوشتم اما نشد.چون دیشب کلی سر حال بودم ولی امشب حسابی مچاله ام. خوب حالا هم دیر نیست.
گاهی اوقات کارهایی می کنم که خودم از تعجب شاخ در می یارم . چونکه اصولا آدم شجاعی نیستم ٬ تا یک کاره شجاعانه ازم سر می زنه کلی به خودم افتخار می کنم.
بعد از یک ماه که از قبول شدنم در امتحانات گواهینامه می گذرد بالاخره دو روز پیش این تکه کاغذ را به مدده پست جمهوری اسلامی دریافت نمودم. هنوز به قول مادر جان امضای گواهینامه خشک نشده بود که تصمیم گرفتم ماشین پدر جان که پژوی ۵۰۴ ناقابلی است را برداشته و به تنهایی یک دوری در خیابان های تهران بزنم.این واقعه ایست بزرگ زیرا که اولا این ماشین ماشین خاصی( بزرگ است و دنده هوایی دارد و به همین راحتی ها هم روشن نمی شود) است و دوما این اولین باری بود که کسی به عنوان ناظر در کنارم نمی نشست.
به هر حال یک ربع اول به قدری از ترس عرق کرده بودم که نگو ولی بعد از اون دیگه همه چیز راحت بود.
خدایی رانندگی با این ماشین خیلی سخته حتی افراد خبره هم توش می مونند چه برسه به من. اما بد هم رانندگی نکردم برای گفته ام هم شاهد دارم.می تونید از اون بپرسید.
به خودم دیشب خیلی افتخار کردم ولی امشب اصلا .حالا بماند که چرا امشب این جوری شدم.