تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

تصور چهره اش بدون آن همه دستگاه که به او وصل بودند٬کار سختی بود. بدون لوله ی مخصوص تنفس و لوله ی  غذا.حول و حوش ۷۰ سال سن داشت ولی کمتر به نظر می رسید.  گاهی چشمانش راباز می کرد و با دقت نگاهم می کرد ولی هیچ حسی در چشمانش نبود ٬نه سوال و نه خواسته ای .اوایل فکر می کردم که مرا می بیند و چیزی می خواهد ٬ولی این طور نبود. پیش می آمد که قطره اشکی از کنار  یکی از چشمانش جاری می شد بدون علت.

تصورش هم برایم سخت است که بتوانم یک دقیقه خودم را جای او بگذارم .او نیز زمانی دختر خانواده ای و سپس مادر خانواده ای دیگر بوده است .با عقاید مخصوص خود.اما حالا حتی نمی تواند  دستانش را تکان دهد یا حتی  بگوید" هی  تو دانشجوی پرستاری ٬ اصلا خوشم نمی یاد که اونجوری بهم خیره بشی ها!"

اگر چوب جادویی داشتم حتما از آن استفاده می کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 19:44  توسط سعیده  | 

امروز با دیدن دختر همسایمون به یاد خودم افتادم ٬زمانی که دبستان می رفتم. یادم می یاد که همیشه در جواب کسانی که بزرگتر از من بودن برای رعایت ادب از یکسری جواب های کلیشه ای استفاده می کردم.مثل اینکه همیشه در جواب " سلام برسون " می گفتم "بزرگیتون رو می رسونم" حالا چه جوری می خواستم این کار رو بکنم خدا می داند!

از همه خنده دار تر طرز سلام کردنم بود  .چون می خواستم در سلام کردن نفر اول باشم فقط حرف اول رو می گفتم و یه صدایی مثل " س " از دهانم خارج می شد ولی همیشه جواب سلامم رو می گرفتم.

اونقدر ها هم با ادب نبودم ولی به هر حال باید این جوری نشون می دادم چون همیشه معلم ها می گفتند که" ادب نشان دهندهی خانواده ی هر فرد است" و من هم که اساسا ارادت خاصی به  بنیان خانواده داشتم و  نمی خواستم وجهه ی خانوادم خراب شود ٬ ناگزیر دستورات تربیتی رو موبه مو رعایت می کردم.

اصلا یادم نمی یاد که دردسر خاصی ایجاد کرده باشم به جز یکدفعه که خواهر دوستم رو مثل مسابقات  پرتاب گوی چرخوندم چرخوندم وپرتاب کردم و یه دفعه هم که دم یه گربه رو کشیدم  .

 یک بچه ی شاد بودم.صدای خنده هام توی کوچمون معروف بود ٬ وقتی که می خندیدیم تمام کوچه می فهمیدند.متاسفانه الان دیگه یه ذره از اون خنده هام هم باقی نمونده. متاسفانه.

 در کل می تونم بگم که نمونه ی یک بچه ی ایده ال بودم که هر پدر و مادری آرزوی داشتنش رو داشت. الان هم به عنوان فرزند خیلی ایده ال هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 17:51  توسط سعیده  | 

یکی رو می شناختم مادر  و بخصوص پدرش کنترلش می کردند یعنی مثلا ساعت چهار که کلاسش تموم می شد باید در اسرع وقت می رفت خونه .از طریق موبایل نیم ساعت به نیم ساعت ازش می پرسیدن که کجاست .مخصوصا زمانی که هوا تاریک می شد. همین دختر یه برادر داشت که ازش کوچکتر بود شاید دو یا سه سال.راست می گفت ٬کاملاوالدینش با اون و برادرش متفاوت بر خورد می کردند. مثلا پسره یکدفعه می گفت من فردا دارم می رم شمال٬ کسی حرفی نداشت و هیچ مخالفتی شنیده نمی شد ولی وای به روزی که این دوست ما می خواست با تور بره سفر. حداقل از یک هفته پیش باید صغری کبری می چید تازه بعد از جلب موافقت همه٬ کلی اخم و غر رو باید تحمل می کرد.

 برام از نا امنی جامعه و تفاوت های دو جنس نگیید که گوشم پره و اشتباه هم نکنید من اصلا حرف از تبعیض نمی زنم (می دونم تو اون خونه بهترین ها برای همون دختر بود.) من دارم رفتار اشتباه پدر و مادری رو می گم که راهی غیر منطقی رو برای رفع نگرانی های  منطقی خودشون انتخاب کرده اند و از دختری می گم که همیشه ناراحت می شه ولی  فراموش می کنه.

 شاید برای جنس مونث خطراتی وجود داشته باشد ولی به همون تعداد هم برای جنس مذکر وجود دارد. پس چرا عکس العمل پدر و مادر ها در مقابل دختر ها بسیار سختگیرانه تر است؟

چون شکننده ترند و نیاز به مراقبت بیست و چهار ساعته دارندیا چون  راحت تر با چنین موضوعاتی کنار می آیند و قیل و قال به راه نمی اندازند یعنی به عبارت دیگر دختران در خانواده آموزش داده می شوند تا تبعیت کنند از تمام اوامر و بخصوص مواردی که به صلاحشون است . به هر حال هر کدوم که باشه خیلی سخت می گذره خیلی.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 16:57  توسط سعیده  | 

بعضی ها معتقدند که باید به موضوعات کلیدی زندگی قبل از مواجهه  با اون ها فکر کرد در واقع باید تدارک دید. براساس اعتقاد همون افراد یکی از مهم ترین ها٬ منشا گرفته از کلمه ی مرگه٬ راست و پوست کنده جواب دادن به سوالاتی که حول و حوش مرگ می پلکند.

باید اقرار کنم که چند دفعه به مرگ فکر کرده ام ولی هر بار به یکسری تخیلات ختم شده و هیچ نتیجه ی اخلاقی برام نداشته.مثلا به این فکر کردم که کسانی که دوستشون دارم در مقابل این خبر چه عکس العملی نشان خواهند داد یا اینکه بدون من چه اتفاقاتی خواهد افتاد....

همونطوری که می بینید این حرکت جز خودآزاری نتیجه ای نخواهد داشت پس بی نتیجه ست. ولی وقتی هفته ای یک مرگ می بینی این افکار نا خود آگاه به ذهنت خطور می کنه. اینکه کی نوبت منه یا اینکه چه جوری وخیلی سوالات بی سرو ته دیگه.

اینطوریه دیگه قرار نیست که به تموم سوالات جواب بدیم ٬این ها رو هم می گذاریم تو لیست سوالات بی جواب!

                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 20:17  توسط سعیده  | 

گاهی اوقات واقعا خسته می شم و از ته دلم آرزو می کنم که همه چیز یکدفعه بایستد ٬تا من بتونم یه نفس راحت بکشم. ماه ها دارند پشت هم می گذرند٬ نمی گم که بد می گذرند ٬ دارم می گم که اصلا رحم و شفقت ندارند ٬ تا چشممام رو باز می کنم می بینم یک ماه دیگه هم یکدفعه تموم شده.

 هر روز بیمارستان از خروس خوان تا بعد از ظهر . همش بیماری ٬ بیماری و بیماری(الان دقیقا دارم به خودم غر می زنم.) .اگر یک رشته ی بی دردسر انتخاب کرده بودم الان راحت  می رفتم سر کلاس و می اومدم .حداکثر نگرانی ام هم امتحان های نیم ترمم می شدند  ولی حالا چی.

 این امتحان تافل هم شده  مثل یه بیماری مزمن که درمان داره ولی من ازش فراری ام.

وجدان مثلا آگاه: دختره نمی دونه که این شتریه که دمه خونش خوابیده .بیچاره رو پیشونیت این امتحان حک شده. هر چقدر عقب بندازی باز هم راه فراری نداری.

خودم: جوابت رو نمی دم.

همین دیگه.همین.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 18:8  توسط سعیده  | 

۲۰۰۰۰۰۰٬۱۹۹۹۰۰۰٬۱۹۹۸۰۰۰٬۱۹۹۷۰۰۰٬...

شمارش معکوس دوباره شروع شد. دوباره می شمارم چون بغیر از این چاره ای ندارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 20:32  توسط سعیده  | 

خودم:به خودم قول داده ام زمانی که ناراحتم نقش آدم های خوشحال رو بازی نکنم.امروز می خوام اون رو عملی کنم. من خوشحال نیستم .این واقعیته.غر نمی زنم پس نمی خواد گوشاتون رو بگیرید.

وجدان مثلا آگاه خودم: داری خیلی لوس می شی ها. یه کم منطقی فکر کن.

خودم: منطق کدومه.چرا جفنگ می گی.  دارم از ناراحتی کهیر می زنم بعد می گی بشین معادله حل کن. اگه منطق شما اینه که بشینم و زورکی لبخند بزنم و بگم آخ جون چه روزهای خوبی در پیش دارم ٬ نخواستم به درد خودتون می خوره این منطق.

وجدان مثلا آگاه خودم :  آخه آدم عاقل٬ تا دیروز که داشتی از همه چیز ذوق مرگ می شدی حالا تا یه چیزی بر وفق مرادت نمی شه٬ عالمو آدم رو مقصر می دونی.همیشه که نوبت تو نیست .

خودم: آخه کم که نیست ٬ دو هفته است. ( می دونی که منظورم کدوم دو هفته ست؟)

وجدان مثلا آگاه خودم :  می دونستم یه روزی این طوری می شی. حالا هم  زانوی غم به بغل نگیر.پاشو ٬ یالا یالا. کار های عقب مونده زیاد داری ها.

خودم:خوب ٬ خوب صبر کن این مطلب رو ثبت کنم.[…..]

وجدان مثلا آگاه خودم : چی گفتی با من بودی؟

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:9  توسط سعیده 

فردا تولد یکی از بهترین های منه .

نمی خوام اغراق کنم ولی این فرد سرچشمه ی خیلی از ایده هامه.امید بخش و نجات بخشه. یک دختر که انقدر قدرت داره که بتونه اون وره آب ها تنهایی زندگی کنه٬  کاری که خیلی از سبیل دارها(نماد قدرت)  از تصورش هم می ترسند. بی تردید خیلی تواناست.

با هم خندیده ایم ٬ دعوا کرده ایم ٬قهر کرده ایم و دوباره آشتی کرده ایم .با هم خواهر هستیم.

سارا جون تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 22:52  توسط سعیده  |