تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

سه سال پیش در چنین روزی من وارد دنیای وبلاگ ها شدم بله سه سال گذشت. می خواستم که امروز رو تبدیل به یک روز استثنایی کنم برای سیب کال اما نشد چون همیشه فاصله ی بین حرف تا عمل کیلومترهاست!

پ.ن:راستی تولد مسعود (گروسیان) را هم به ایشان ٬دوستان و خانواده اش تبریک می گویم. به نظر می رسد که این فرد با وبلاگ من در یک روز متولد شده اند!

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 22:6  توسط سعیده  | 

عادت به نوشتن نقد در موردی فیلم  یا تئاتری که دیدم رو ندارم ولی این بار به دلیل رنجی که برای دیدن این تئاتر  یعنی  کرگدن متحمل شدیم خودم رو مجبور کردم که چند خطی بنویسم.

این روزها متاسفانه یا خوشبختانه دیدن یک تئاتر خوب بسیار سخت  است  از ابتدا یعنی خرید بلیط تا حتی دیدن آن باید خودتون رو به صبور بودن تشویق کنید چون کار هر کسی نیست که ساعت ها در سرما برای گرفتن بلیط در صف بایستد اون هم تازه بلیط بدون صندلی .

دیروز بعد از کلی سختی کشیدن وقتی که به جلوی گیشه رسیدیم  احساس غرور و پیروزی می کردم  و زمانی این احساس بیشتر شد که بلیط بدون صندلی خودمون رو در دست داشتیم و جلوی مردمی که در انتظار بودند راه می رفتیم.  می دونم این خیلی بدجنسی بازی ولی هدف ما بسیار متعالی تر بود٬ می خواستیم که بهشون امید یک پیروزی بزرگ رو بدیم!

 دو زانو روی زمین نشستن هم عالمی دارد اون هم به مدت دوساعت.به هر حال ما نمایش رو دیدیم به هر سختی که بود ولی همونطوری که آدم نمای پارانوئیدی گفته "به هیچ عنوان اگر آخرین تاتر دنیا هم برگزار بشه دیگه بیلیت بدون صندلی نگــــــــــــــــــــــــــــــیریم… حتی اگه کرگدن باشه."*

* منبع:blog.alotfi.com

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 15:40  توسط سعیده  | 

شده ام مسئول بررسی علائم حیاتی و رفلکس های دوستان. دست خودم نیست تا دست کسی را می گیرم اولین کاری که می کنم چک کردن نبض هاست بعد نوبت به بررسی رگ ها می رسد برای انجام رگ گیری احتمالی!!

این هم از نتایج رشته  ی پرستاریه دیگه.دیده بودم مثلا معمارها با دیدن یک ساختمون آب دهانشون رو قورت می دهند ولی دیگه ندیده بودم که یه رشته اینقدر تاثیر بر روی رفتار ناخود آگاه کسی داشته باشه.

 هنوز با خیلی چیز ها در این رشته کنار نیامده ام با این حال که فقط یک ترم باقی مانده. هنوز هم دیر نشده این رو خوب می دونم ولی وقتی که یه راهی رو رفته باشید سخته که برگردید و تجدید نظر کلی روش انجام بدهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 20:56  توسط سعیده  | 

واقعا حماقت از سر و کوله بعضی آدم ها بالا می ره  و گاهی تصور این افراد بدونه کارهای حماقت آمیز واقعا مشکله. خودم اونقدر ها هم عاقل نیستم ولی دیگه اونجوریش نوبره والا! همه  ی آدم ها کار های احمقانه در طول زندگیشون انجام می دهند ولی تصور کنید یک نفر چقدر باید اینکاره باشه که بعنوان یک فرد حماقت پیشه شناخته بشه.

در این موقعیت ها بدترین شرایط رو کسانی دارند که دل برای حماقت پیشگان می سوزانند تازه نگران هم هستند براشون. بسیار کار خسته کننده ای است  چون برای این افراد باید دائم النگران بود زیرا هر لحظه ممکن است سر خود را به باد دهند حتی ممکن است سر فرد دلسوز را هم به باد دهند و در این زمان است که مثال آش نخورده و دهان سوخته معنی می گیرد.

بعضی هاعقیده دارند که می توانند اخلاق کسی را تغییر دهند ولی بدانید و آگاه باشید که تجربه نشان داده است که چنین کاری به ندرت اتفاق می افتد یعنی اگر مدعی هستید که می توانید برای مثال صفت حماقت را از کسی بگیرید سخت در اشتباهید پس در انتخاب کردن هوشیار باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 22:34  توسط سعیده  | 

دوستی  گفته بود "سعیده هم که الان روز های سرخوشی رو طی می کنه" فکر کنم به خاطر اومدن سارا چنین چیزی رو گفته بود  اما خوب سعیده دیگه سر خوش نیست چون سارا رفت بعد از تقریبا سه هفته.کلی خاطره ی خوب برام گذاشت و رفت.

دیروز نزدیک بود همراه با دوستی غزل خداحافظی رو بخونیم. راننده ی محترم شرکت واحد زمانی که چراغ راهنمایی رانندگی برایش قرمز بود قصد عبور از خط عابر پیاده را داشت و ما هم به عنوان عابران پیاده نزدیک بود به زیر چرخ های اتوبوس محترم شرکت واحد برویم که خوشبختانه با کمک دوست محترم نجات پیدا کردم.این دوست عزیز که می خواست ریا نشود اجازه ی درج اسمش را به من نداد تا از این طریق تشکری از او کرده باشم.

هفته های خوبی را گذراندم با سارا و با و جود دو تصادفی که ازشان جان سالم به در بردم. این طوریه دیگه زندگی یه دفعه ممکنه تمام خوشی هات از دماغت در بیاد ولی چنین نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 19:37  توسط سعیده  | 

دوباره دور هم جمع شدیم.دوباره یه خانواده ی پنج نفری شدیم. با سارا شدیم پنج نفر.اخلاقمون تغییری نکرده. سارا مثل همیشه در حال خندیدن و خندوندن همه است  اما مثل قدیما وقتی که عصبانی میشه باید از دستش فرار کنیم ولی من مثل همیشه نمی خندم . شاید دارم به سندرم بزرگ شدن مبتلا می شم٬ شاید.

نمی دونید چقدر خوبه که با خواهرتون بشینید و حرف بزنیدو  همش حرف بزنید و چیزهایی که یکسال توی دلتون نگه داشته اید  رو بهش بگید و اون هم براتون قیافه  نگیره .

خیلی لذت بخشه بودنش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 19:56  توسط سعیده  |