پ.ن: ممنونم بابت همدردی هاتون.ممنون.
همیشه ی خدا خوب می تونیم نصیحت کنیم مثلادختر خوب این که نگرانی نداره که یا پسر خوب اصلا اینکه مشکلی نیست و بعد هم می تونیم به راحتی یه چند خالی بندی نسبتا بزرگ کنیم و سرو ته قضیه رو هم بیاریم به همین راحتی. یه نسخه ترو تمیز برای اون طالب کمک بیچاره می پیچیم و وجدانمون رو راحت می کنیم. اون بنده ی خدا هم اغلب خوشحال و خندون می ذاره و می ره.
غرض از بیان این صحبت ها این بود که فردا بنده امتحان نسبتا مهمی دارم که یه مقداری قضیه اش حیثیتی شده و در نتیجه مقداری من رو دچار اضطراب کرده .متاسفانه هیچ کدوم از اون نسخه ها که برای بقیه می پیچیدم برای خودم جواب نداده و من مونده ام با یه رختشویخونه که در جایی نزدیک به قلبم شبانه روز در حال کاره!!
راستی یکی از نسخه هایی که در این موارد استفاده می شه و من هم در حال استعمال اون هستم ٬ نوشتن در مورد موضوعیه که ناراحت کننده یا مضطرب کنندست ولی همینطوری که می بینید داره این پست تموم میشه ولی تغییری در من ایجاد نشده!!!!
امیدوارم سریع تر فردا شب بشه .
عادت کردن به خود سانسوری افتی است که کم کم به دامش می افتیم٬ این پروسه انقدر به آرامی و در سکوت انجام میشه که خودتون هم احساسش نمی کنید و فقط یک دفعه متوجه می شوید که حتی دوست ندارید عنوانی را که انتخاب کرده اید را ثبت کنید!!! به همین راحتی خود را از کوچکترین حق خود یعنی داشتن جایی که هر آنچه می خواهید در آن بنویسید٬ محروم می سازید.
نمی دونم دقیقا چه طور شروع میشه ولی شاید به دلیل چیزی به اسم ترس از برداشت های دیگران باشه که باعث می شه ما حقیقت نباشیم .
بارها خواسته ام که یک خود سانسور گر نباشم و هر آنچه که به قول قدیمی ها دل تنگم می خواهد بنویسم ولی نشد که نشد.نه کلمات یاری می کنند و نه خیلی چیز های دیگر .حتی همین حالا هم از آوردن مثال هایی معذورم٬ می بینید چقدر نزدیکه.
داشتن وبلاگ مخفی رو هم دوست ندارم .خیلی از دوستان برای راحت تر نوشتن از وبلاگ های مخفی استفاده می کنند که کسی آن ها را در آنجا نمی شناسند اما این هم برای من کارساز نیست خوب می دونم.
عزمم رو جزم کرده ام که از این به بعد بنویسم هر آنچه را که می خواهم . این کار را خواهم کرد.
همه آزاد هستند که در سیب کال کامنت بگذارند و کسی به خاطر نظرش در مورد نوشته هایم مورد پیگرد قانونی قرار نخواهد گرفت !!! پس بدون ترساز شناسایی شدن اسم خود را نیز ثبت کنید.
به تقلید از نامه های رسمی٬ پیشاپیش از همکاری شما ممنونم.
همیشه می ترسیم از ازدست دادن ها ٬از عقب ماندن ها٬ از نداشتن ها ٬از داشتن ها و... در کل همیشه می ترسیم و بدترین حالت زمانی که به دیگران هم القا می کنیم که "چرا نمی ترسی!!! "
بار ها حال را برای آینده ها خراب کرده ایم چون تصور کرده ایم که اگر الان نترسیم آینده ای نخواهیم داشت. دوستی می گفت "کسی را دوست نخواهم داشت چون از جدا شدن می ترسم" .
من که شخصا معتقدم که بیشتر رفتار و افکار اذیت کننده ی ما از چیزی به نام ترس منشا می گیرد برای مثال حسادت ( می ترسیم که کمتر باشیم) ٬غیرت( می ترسیم که از دست بدهیم)٬ خیانت( می ترسیم که کم داشته باشیم) و ...
من می ترسم که کم باشم و از کجا می فهمم که کم هستم از مقایسه کردنه خودم٬ که کاری است بس عبث و تنها ایجاد کننده ی فوبیا ست. در دوستانم زیاد دیده ام که ترسیده اند زیراکه در مقایسه با کسی کمتر بوده اند و یا اصلا نبوده اند .این هم یکی از راه ها ی ایجاد شدن ترسه.
هر چقدر هم که بگم باز هم ترسیدن عادتی است تثبیت شده در وجود تک تکمون ٬از بین نرفتنی و لی کم شدنی .
سه شنبه مرحله ی دوم طرح واکسیناسون رو در خانه ی کودک شوش با کمک دوستانم به پایان رسوندیم.البته بچه ها زیاد از آمپول خوردن خوششون نیومد ولی من که حسابی راضی بودم. دفعه ی اول نزدیک به صدو شصت تا بچه رو واکسن هپاتیت ب و دوگانه زدیم و لی این دفعه حدود صدوده بیست نفراز اون ها اومده بودن!
بنده مثلا مسئول بخش آموزش بخش بهداشت خانه ی کودک شوش هستم ( داوطلبانه) به همین دلیل هماهنگی های برنامه با من بود در نتیجه برای اجرای این برنامه دست به دامن تمام دوستانم شدم٬ دوستانی که واقعا نه نگفتن و تا آخر همراهم بودن.
از طاهره(دوست همیشه همراهم)٬ آدم نما(علی)٬ سارا(آجیم) ٬ مانی ٬ بابک٬ اکرم ٬فهیمه ٬ کتایون( بازم تولدش مبارک)و....واقعا ممنونم که اومدن و کمکم کردن.بازم مرسی.
خواستم در باب این موجود چیز ها بنویسم ولی چون اطلاعات در این زمینه همه وهمه طبقه بندی شده اند نتوانستم چیزی بگویم ! ولی مطمئنا در این مدت همه از نوشته های من به چیز هایی پی برده اند.
به هر حال باز هم تولد ت رو بهت تبریک می گم.
بدتر از همه اینه که از تاریخ دوازدهم همین ماه بنده و دوستان ترم هشت و ترم آخر رو با کار آموزی بهداشت شروع می کنیم .این واحد بهداشت داستان ها داره. اگر از پرستارها بپرسید خواهند گفت که چه ها کشیده اند با این واحد بهداشت. بین بچه ها معروفه که هر کسی که واحد های عملی و تئوری این درس رو بتونه پاس کنه دیگه فارغ التحصیل شده!!
جالب ترین قسمت های این واحد اینه که استاد هاش دقیقا فسیل ترین آدم هایی هستند که من تابه حال در طول زندگی بیست سال و اندی ام دیده ام ٬ متون درسی خاک خورده اند و کتاب هایی که به عنوان مرجع ارائه می شن٬ از بعد از انقلاب دیگه تجدید چاپ نشده اند ! بیچاره دانشجو های پرستاری!
پ.ن:جمعه تولد کتایون خانوم(کارنه) بود و از اونجا که هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازست من هم در این پست تولدش رو در ملا عام تبریک می گم.(امیدوار بودم خودش چیزی در این مورد بنویسه که ننوشت!)
امروز خبر شگفت انگیزی شنیدم که به دلایلی علی رغم میل باطنی ام نمی توانم آن را لو بدهم ولی این رو بگم که خبردر مورد حماقت دوستی است که امیدوارم انقدر ها هم براش گرون تموم نشه.من که زیاد خوش بین نیستم ولی مثل اینکه آدم نما خیلی خوش بینه در این مورد.
در هر صورت امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی و مثل فیلم های Happy end هالیوودی تموم بشه و مخصوصا ما درگیر عواقب حماقت کسی نشویم.
