تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

من اینجا هستم در کشور لبخند ها. جای همه خالی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:22  توسط سعیده  | 

به رسم تقریبا هر سال٬ داریم عید می ریم سفر و این بار کویر شهداد .هشتم ٬ نهم ٬ دهم و یازدهم فروردین. یه سفر دوستانه و یه مقصد استثنایی.

آدم نما در مورد سفر کامل توضیح داده . اگر خواستید همسفر ما بشید زود تر اقدام کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 0:43  توسط سعیده  | 

وقتی سلامت روانت خدشه دار شده٬ وقتی سطح امید به زندگی ات از صفر تا ده ٬یکه. اون موقع است که باید فکری به حال خودت بکنی.یا بی خیال همه چیز بشی و یا خودت رو تو اون ها غرق کنی.  اگر خودت رو غرق کنی در آخر سر از یه سردخونه یا یه تیمارستان در می یاری و بعدش هیچی.

من بی خیال شدن رو انتخاب می کنم مخصوصا وقتی برای حل مسئله ای به  اندازه ی بیست سال وقت گذاشته باشی ولی نتیجه ای نداشته باشه.

نه ٬ نه من اصلا دچار افسردگی یا امثال اون نشده ام  من خشم دارم٬ من کلی  عصبانی هستم.

همین

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 20:11  توسط سعیده 

بله بله٬ بالاخره نوبت تولد من رسید و نوبت شیرینی دادن و هدیه گرفتن٬  یه دادو ستد دوست داشتنی که متاسفانه فقط سالی یک بار پیش می یاد.

امسال هم مثل هر سال خودم برای خودم کیک گرفتم و مثل هر سال همه کادو دادن ٬متناسب با درآمدشون ٬یکی تبریک گفت و یکی دیگه بی نظیر ترین عطر رو بهم هدیه داد. به هر حال هرکدوم یه طعمی داشتن.

مادر بزرگ از تولدم حکایت ها گفت و مادرم هم از رفتار های آروم و خنده های بی رقیبم. هر سال این حکایت ها روایت می شن و بعد از خوردن کیک و گرفتن هدایا یکی دیگه از تولد هام هم تموم میشه. امسال هم همینطور بود.

 در کل  کلی خوش گذشت .باز هم تولدم رو به خودم تبریک می گم و از همه و همه ممنونم که این روز رو برام متفاوت تر از روزهای دیگه کردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 22:54  توسط سعیده  | 

هنوز خسته ام با وجود  اینکه نزدیک به دوازده ساعت خوابیده  ام!! البته متعجب کننده هم نیست٬ هرکسی بعداز چندین ماه یک کوهنوردی پنج ساعته داشته باشه حتما مثل من دوازده ساعت می خوابه.

قرار بود پنج شنبه و جمعه یک مسافرت دو روزه به سمنان داشته باشیم  ولی به دلایلی نشد و ما هم که طاقت در منزل ماندن را در روزهای تعطیل نداریم کوله هایمان را به دوش گرفتیم و به راه آهن رفتیم .سوار قطار محلی فیروز کوه شدیم و در ایستگاه سیمین دشت پیاده شدیم.دو ساعت پیاده روی کردیم .در این مدت دوستان همراه  هم به شوخی غر زدن( نمی دونم این دیگه چه صیغه ایه!) .

دریاچه بزرگتر از دفعه ی پیش بود و قشنگ تر .اصلا همه چیز قشنگ تر از دفعه ی پیش بود.

کوکو سبزی٬ کوتلت و سالاد اولویه را که همگی دست پخته مادر های منتظر درمنزل بودند را تناول کردیم ٬ کمی از سکوت بی نظیر استفاده نمودیم و از همه مهم تر من خاطراتم را با هم جابه جا کردم و بازگشتیم به تهران.

در کل بسیار خوش گذشت .جای تمام دوستان که دعوت شده بودند و نیامدن و آن ها که دعوت نشده بودند و نیامدن خالی بود.

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 18:5  توسط سعیده  | 

امسال هجدهمین ساله که مادر بزرگم دیگ ها رو از انباری بیرون می کشه و شله زرد بار می ذاره. اولین بار برای سالم بودن برادر اینجانب دیگ ها بار گذاشته شد و بعد از اون هر سال بهونه ای پیدا شد که این قضیه تبدیل به یه گردهمایی خانوادگی بشه. یک سال دو دیگ گذاشته می شد و سال دیگه یک دیگ می شد و همه ی این ها بستگی به وضعیت اقتصادی خانواده در اون سال داشت .یک سال برنج گران بود و ساله دیگه شکر و در همه ی این سال ها زعفران که رکن اساسی شله زرده٬ قیمت طلا رو داشته شاید هم گرونتر. 

از وقتی که یادمه من مسئوله پخشه شله زرد های داغ داغ بوده ام و همیشه ی خدا بین راه نصف شله زرد ها رو به عابر هایی می دادم که با خجالت جلو می اومدند و تقاضای نذری می کردند. البته در قسمت تدارکات هم نقش های حیاتی ای ایفا کرده ام و در کل می شه گفت که آچار فرانسه ی جمع هستم.

متاسفانه امسال این مراسم رنگ و لعاب کمتری به خودش گرفت ٬ تعدادمون کمتر از سال های پیش بود و از مهمون های ناخوانده هم خبری نشد اما شله زرد مادر بزرگ به خوشمزگی سال های پیش بود و عطر و شکل همیشگی رو داشت و من با وجود اینکه علاقه ای به شیرینی جات ندارم ولی دلی از عذا در آوردم . جای همه خالی مخصوصا سارا .

پ.ن: عکس بالا هیچ ربطی به شله زرد مادربزرگ (مامانجون) نداره و فقط بعنوان تزیین در اینجا قرار گرفته .

پ.ن: راستی  یادم رفت .امروز خیلی خوش گذشت ٬ با شما هستم آدم نما.ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 20:35  توسط سعیده  | 

چند وقتی است که مشتری دائم بازارچه ی  صنایع دستی میدان ولیعصر شده ایم(من و آدم نما)٬ نه برای خرید صنایع دستی بلکه برای رفع کردن عطش همیشگی مان نسبت به ترشیجات.

آلو پخته٬ قره قروت٬ مخلوط انار و زرشک پخته ٬ تمبر هندی پخته و خیلی چیز های دیگه که فکر کردن بهشون هم وسوسه کننده است در غرفه ی ترشیجات پیدا می شه .چند وقتی ست که اونجا شناس شده ایم و کم کم خودمون داریم ابداعات جدیدی در زمینه ی ترکیب انواع و اقسام ترشیجات موجود انجام می دهیم و هر از گاهی هم به آدم های ناوارد مشاوره ی رایگان  میدیم. مثلا در آخرین ترکیبمون انار و زرشک و آلو پخته رو باهم ترکیب کردیم ٬ واقعا معرکه شده بود ولی باید بیشتر روش کار بشه.

در کل به همه ی کسانی که ادعایی در زمینه ی ترشی خوردن دارن٬ پیشنهاد می کنم به آدرس زیر در اسرع وقت مراجعه کنند چون این بازارچه نزدیک به چهار ماهه که" هفته ی بعدش می خواد" جمع بشه. تازه از کجا معلوم شاید اونجا بتونید ما رو پیدا کنید و از مشاوره های رایگان ما استفاده کنید.

آدرس دقیق این بازارچه:میدان ولیعصر ٬ بلوار کشاورز٬ بعد از هایدا٬کنار مرکز انتقال خون.

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 21:2  توسط سعیده  | 

 دختر کوچولو صورت قرمز و کوچولویی داشت .چشمهاشو با احتیاط باز می کرد البته فکر می کنم  هرکس دیگه ای هم  که نه ماه تو یه محیط تاریک مونده باشه ٬ حتما اینقدر محتاط می شه  . وقتی  دیدمش تقریبا دو ساعتی از به دنیا اومدنش می گذشت .به نظر می رسید که خودش رو خوب با محیط جدید وفق داده باشه  از اونجایی که از اون اول به راحتی اعتماد نمی کرد. *

مثل همه ی بچه های دیگه گرسنه بود و مثل همه  بچه های دیگه شکننده بود .وقتی بغلش کردم احساس کردم که هر لحظه ممکنه که مثل یه ماهی از دستم لیز بخوره . تصورش هم وحشتناکه.

وقتی ترکش کردم داشت بدون توجه به کسی  قلپ قلپ شیر می خورد و بدون توجه به حضور دیگران رفع حاجت می کرد  که مایه ی خنده ی دیگران می شد!!!!

تولدش رو  بهش تبریک نگفتم ولی حالا تبریک می گم.

 *شاید کم کم داره بی اعتمادی به صورت  صفت غریزی برای بچه ها در می یاد!!!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 10:16  توسط سعیده  |