آدم نما در مورد سفر کامل توضیح داده . اگر خواستید همسفر ما بشید زود تر اقدام کنید.

من بی خیال شدن رو انتخاب می کنم مخصوصا وقتی برای حل مسئله ای به اندازه ی بیست سال وقت گذاشته باشی ولی نتیجه ای نداشته باشه.
نه ٬ نه من اصلا دچار افسردگی یا امثال اون نشده ام من خشم دارم٬ من کلی عصبانی هستم.
همین
امسال هم مثل هر سال خودم برای خودم کیک گرفتم و مثل هر سال همه کادو دادن ٬متناسب با درآمدشون ٬یکی تبریک گفت و یکی دیگه بی نظیر ترین عطر رو بهم هدیه داد. به هر حال هرکدوم یه طعمی داشتن.
مادر بزرگ از تولدم حکایت ها گفت و مادرم هم از رفتار های آروم و خنده های بی رقیبم. هر سال این حکایت ها روایت می شن و بعد از خوردن کیک و گرفتن هدایا یکی دیگه از تولد هام هم تموم میشه. امسال هم همینطور بود.
در کل کلی خوش گذشت .باز هم تولدم رو به خودم تبریک می گم و از همه و همه ممنونم که این روز رو برام متفاوت تر از روزهای دیگه کردند.
قرار بود پنج شنبه و جمعه یک مسافرت دو روزه به سمنان داشته باشیم ولی به دلایلی نشد و ما هم که طاقت در منزل ماندن را در روزهای تعطیل نداریم کوله هایمان را به دوش گرفتیم و به راه آهن رفتیم .سوار قطار محلی فیروز کوه شدیم و در ایستگاه سیمین دشت پیاده شدیم.دو ساعت پیاده روی کردیم .در این مدت دوستان همراه هم به شوخی غر زدن( نمی دونم این دیگه چه صیغه ایه!) .
دریاچه بزرگتر از دفعه ی پیش بود و قشنگ تر .اصلا همه چیز قشنگ تر از دفعه ی پیش بود.
کوکو سبزی٬ کوتلت و سالاد اولویه را که همگی دست پخته مادر های منتظر درمنزل بودند را تناول کردیم ٬ کمی از سکوت بی نظیر استفاده نمودیم و از همه مهم تر من خاطراتم را با هم جابه جا کردم و بازگشتیم به تهران.
در کل بسیار خوش گذشت .جای تمام دوستان که دعوت شده بودند و نیامدن و آن ها که دعوت نشده بودند و نیامدن خالی بود.
امسال هجدهمین ساله که مادر بزرگم دیگ ها رو از انباری بیرون می کشه و شله زرد بار می ذاره. اولین بار برای سالم بودن برادر اینجانب دیگ ها بار گذاشته شد و بعد از اون هر سال بهونه ای پیدا شد که این قضیه تبدیل به یه گردهمایی خانوادگی بشه. یک سال دو دیگ گذاشته می شد و سال دیگه یک دیگ می شد و همه ی این ها بستگی به وضعیت اقتصادی خانواده در اون سال داشت .یک سال برنج گران بود و ساله دیگه شکر و در همه ی این سال ها زعفران که رکن اساسی شله زرده٬ قیمت طلا رو داشته شاید هم گرونتر.
از وقتی که یادمه من مسئوله پخشه شله زرد های داغ داغ بوده ام و همیشه ی خدا بین راه نصف شله زرد ها رو به عابر هایی می دادم که با خجالت جلو می اومدند و تقاضای نذری می کردند. البته در قسمت تدارکات هم نقش های حیاتی ای ایفا کرده ام و در کل می شه گفت که آچار فرانسه ی جمع هستم.
متاسفانه امسال این مراسم رنگ و لعاب کمتری به خودش گرفت ٬ تعدادمون کمتر از سال های پیش بود و از مهمون های ناخوانده هم خبری نشد اما شله زرد مادر بزرگ به خوشمزگی سال های پیش بود و عطر و شکل همیشگی رو داشت و من با وجود اینکه علاقه ای به شیرینی جات ندارم ولی دلی از عذا در آوردم . جای همه خالی مخصوصا سارا .
پ.ن: عکس بالا هیچ ربطی به شله زرد مادربزرگ (مامانجون) نداره و فقط بعنوان تزیین در اینجا قرار گرفته .
پ.ن: راستی یادم رفت .امروز خیلی خوش گذشت ٬ با شما هستم آدم نما.ممنون.
آلو پخته٬ قره قروت٬ مخلوط انار و زرشک پخته ٬ تمبر هندی پخته و خیلی چیز های دیگه که فکر کردن بهشون هم وسوسه کننده است در غرفه ی ترشیجات پیدا می شه .چند وقتی ست که اونجا شناس شده ایم و کم کم خودمون داریم ابداعات جدیدی در زمینه ی ترکیب انواع و اقسام ترشیجات موجود انجام می دهیم و هر از گاهی هم به آدم های ناوارد مشاوره ی رایگان میدیم. مثلا در آخرین ترکیبمون انار و زرشک و آلو پخته رو باهم ترکیب کردیم ٬ واقعا معرکه شده بود ولی باید بیشتر روش کار بشه.
در کل به همه ی کسانی که ادعایی در زمینه ی ترشی خوردن دارن٬ پیشنهاد می کنم به آدرس زیر در اسرع وقت مراجعه کنند چون این بازارچه نزدیک به چهار ماهه که" هفته ی بعدش می خواد" جمع بشه. تازه از کجا معلوم شاید اونجا بتونید ما رو پیدا کنید و از مشاوره های رایگان ما استفاده کنید.
آدرس دقیق این بازارچه:میدان ولیعصر ٬ بلوار کشاورز٬ بعد از هایدا٬کنار مرکز انتقال خون.
مثل همه ی بچه های دیگه گرسنه بود و مثل همه بچه های دیگه شکننده بود .وقتی بغلش کردم احساس کردم که هر لحظه ممکنه که مثل یه ماهی از دستم لیز بخوره . تصورش هم وحشتناکه.
وقتی ترکش کردم داشت بدون توجه به کسی قلپ قلپ شیر می خورد و بدون توجه به حضور دیگران رفع حاجت می کرد که مایه ی خنده ی دیگران می شد!!!!
تولدش رو بهش تبریک نگفتم ولی حالا تبریک می گم.
*شاید کم کم داره بی اعتمادی به صورت صفت غریزی برای بچه ها در می یاد!!!
