تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

مدت ها بود که از قیمت گوشت و مرغ این قبیل اقلام بی خبر بودم و با خودم فکر می کردم که ممکن نیست قیمت ها اونقدر ها بیشتر از اون چیزی باشه که من فکر می کنم.ولی امروز که به صورت ناخواسته پا به یکی از این میوه و تره بارها گذاشتم تازه فهمیدم این ناله ای پدر و مادر ها به خاطره چیه. 

ما یک بسته گوشت با استخوان گوسفندی  رو یعنی گوشت آب گوشتی رو خریدیم به قیمت ۲۰۰۰۰تومان. خیلی زیاده!!!! خیلی گرونه!!!!!

واقعا ترس ورم داشته که پدر و مادر های ما که وضعیت ثابت و حقوق ثابتی دارند الان دارند می نالند از وضعیت اقتصادی حالا ما ها که رسمی شدن رو باید تو خواب ببینیم٬ می خواهیم چی کار کنیم خدا می دونه.گذشته از غر زدن ٬ من واقعا شرایط زندگی رو ترسناک میبینم.

امیدوارم اونقدر ها که منفکر می کنم هم اوضاع خراب نباشه٬واقع امیدوارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 21:56  توسط سعیده  | 

 پنج شنبه بعد از ظهر ها رو خیلی دوست دارم.دقیقا نمی دونم به چه دلیل ولی فکر کنم  که از بچگی ام منشا می گیره.  پنجشنبه های هر هفته مامانم ما سه تا بچه رو می ریخت تو مزدامون ( فکر کنم که یشمی بود)  و با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت می اومد به سمت تهران و خونه ی مامانجونم. ما هم تمام مسیر رو با هم سرو کله می زدیم. یادم می یاد همیشه می چسبیدم به شیشه ی عقب ماشین و برای ماشین های عقبی دست تکون می دادم ولی اغلب جوابی دریافت نمی کردم ولی از اونجایی که مقاومت در خون منه همچنان دست تکون می دادم.

خونه ی مامانجون و باباجون پر بود از بوی غذا . به محض رسیدنمون باباجون شروع می کرد به خوراندن میوه به ماها و گاهی هم برای من یا سارا می خوند " یه دختر دارم شا نداره...."

و بدترین موقع جمعه بعد از ظهر بود که برمی گشتیم به خونمون .

و به رسم همیشه لحظات خوب زودتر تموم میشن ٬ شاید هم من از از اون لحظات بهترین هاشو به ذهن سپردم. در کل فرقی نمی کنه همین که هست. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 18:58  توسط سعیده  | 

سرو چند صد ساله ی سیرچ-فروردین ۱۳۸۸

امسال برای من با مسافرت شروع شد . در ابتدا سفری به تایلند داشتم و بعد هم سری به کرمان و شهداد و میمند زدم. که هر کدوم شرح گسترده ای داره و تعریف کردنشون  از حوصله ی من خارجه.

ولی باید بگم که در کل هر دو مسافرت خوش گذشت و هر دو پر بود از لحظات خوب و بد. گریه کردم ٬ خندیدم٬ تعجب کردم٬ بحث کردم٬ ناراحت شدم و ... اما از همه مهم تر این بود که خودم رو کشف کردم.

 و در آخر از مامان وآدم نما ممنونم که هر دو مسبب مسافرت هام بودن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 20:1  توسط سعیده  |