
البته من فکر می کنم که اصلا جای تعجب نیست براساس نظریه ی من در اکثر موارد انسان به کسی علاقمند می شود که دارای ویژگی های اخلاقی بخصوص از دیدگاه اش باشد و این به این معنی است که خودش آن ویژگی ها را ندارد تقریبا این به معنی مکمل بودن است.البته این مکمل بودن هم گاهی دردسر ساز است مثلا در مورد بالا فرد اول که تو زندگی اش فقط مصالحه کرده اصلا از علت جنگیدن فرد دوم سردر نمی یاره و یا اون رو ممکنه بی فایده بدونه .به نظرم با گذشت زمان افراد شبیه به هم می شوند و یا شبیه تر به هم می شوندیعنی فرد اول جنگجوتر می شوند و فرد دوم هم مصالحه رو یاد می گیره و این همون معجزه ی در کنار هم بودن و با هم بودنه.

بدتر از اون حس نا امنیه ای .همیشه زمانی به سراغم می یاد که یه ماشین گشت ویژه ( از همون مشکی ها) که مشغول ایجاد امنیت٬از نزدیکم رد می شه .با نگاه کردن به صورت آدم هایی که داخل اون نشستن آدم احساس می کنه٬ آلان که پیاده بشن و ببرنت به ناکجا آبادی که خیلی ها رو بردن.
مدتیه احساس اینکه در شخصی ترین لحظات هم ممکنه کسی در حال گوش دادن به صحبت ها باشه یا در حال نگاه کردن و مدرک سازی بر علیه افراد باشه٬ به جون مردم افتاده.این از اون توهمات افراد اسکیزو فرنیا نیست ٬ این واقعیتی است که به صورت راندومی به مکالمات ما گوش می دهند ٬ مارو تعقیب می کنند٬لازم باشه حتی دست به آدم ربایی می زنند.این ها همان ایجاد کننده های رعب و وحشت هستند.
آیا درسته که افرادی که موظف به ایجاد امنیت و محیط آرام در جامعه هستند تبدیل به افرادی بشوند که دیدنشون باعث رعب و وحشت بشه؟آیا این شکل از جامعه کارایی لازم را خواهد داشت؟آیا با ترساندن مردم همه چیز به حالت آروم برمی گرده؟
مسلما ترساندن چاره ساز نیست .حتی اون کودکی که از چیزهایی ترسانده شده است روزی پی خواهد برد که تمام ترس هاش بی دلیل بوده. این ملت نیز روزی بزرگ خواهد شد.
شاید مقوای رنگ شده ایست که روی دیوار ها گذاشته اند تا ما هم تصور کنیم که یک تکه از آن چیزی را داریم که بفیه ی مردم دارند.
هزاران بار به خودگفته ام که آنچه می بینم را باور نکنم ولی مشکل اینجاست که میان این دیوار ها چیزی دیده نمی شود.از قوه ی تخیل باید کمک گرفت اما هر چقدر هم که دشت و صدای دریا را در ذهنت بگنجانی باز هم صدای فریاد ها شنیده می شود.
