تبليغاتX
سیب کال

سیب کال

به خودم قول داده بودم که بعد از هر مسافرتی شرحی از آن را اینجا بنویسم تا علاوه بر ثبت شدن٬ کمکی هم به افرادی که جویای اطلاعات سفر هستند باشد اما هر بار به دلایلی نشد. این بار هم نمی شود که شرح بلندی در مورد سفر دو روزه ام بنویسم پس کوتاه نویسی می کنم.

 سفرمان به همدان بود و همسفرانم به ترتیب سن از این قرار بودند:مادر بزرگ( برای خودش لیدری است)٬ مامانم٬ بابک( دایی و راننده ی گروه)٬ مینا (زن دایی) ٬خودم و در آخر فرینا( هفت ماهه). سفر کردن با یک نوزاد تجربه ی تازه اما سختی بود. 

بازدید از شهر "لاله جین " بعنوان مرکز سفالگری جذاب ترین بخش سفر از نظر من بود .سفال ها را بدون وجود واسطه از کارگاه های سفالگری خریداری کردن و دیدن کارگاه هایی که حداقل ۱۵۰ سال است که فعال اند جاذبه های آن بودند. 

سفرمان شامل دیدن آرامگاه ابو علی سینا٬ تپه های هگمتانه( وضعیت اسفناکی داشتند)٬ گنبد علویان٬ شیر سنگی( ورژن همدانی توپ مروارید)٬آرامگاه باباطاهر و غار علیصدر (  شکل و شمایل غار طبیعی را کلا از دست داده است)نیز بود اما به دلیل اینکه برای دومین بار آنها را می دیدم جذابیت زیادی برایم نداشتند.

نمره ی این سفر  از ۰ تا ٬۱۰ ۷ است و می توان گفت که در کل خوش گذشت. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 22:21  توسط سعیده  | 

همیشه از پیر زن ها و پیرمردها خوشم آمده چون افرادی که سن و سالی ازشون گذشته و بچه ها از چهره ها شون مشخص که درونشون چه خبره .

بعد از پنجاه سالگی چین و چروک ها مثل ریشه ی گیاه  صورت  رو می پوشانند و هر کدومشون گواه یک نوع زندگی و نوع اخلاق آدم می شوند. برای مثال چروک های عمودی زیاد اطراف لب ها به شما می فهمونه که اون فرد آدم خنده رویی می تواند باشد و   این اجازه رو به شما می دهدکه از راه خنده با اون فرد ارتباط برقرار کنید و چین های بین ابروها  نشون می دهد که با فرد خوش اخلاقی روبه رو نیستید البته تنها داشتن یک مدل چین و چروک برای قضاوت کردن کافی نیست٬ مجموعه ی از آن ها صورتی رو می سازد که قابل قضاوت کردن است.

اما هیچ گاه نمی توان در مورد رفتار یک جوان که صورتش رو زیر خروارهای کرم و مخلفات پوشانده قضاوت کرد.حرف از قضاوت کردن بر اساس پوشش آدم ها نزنید ٬ بارها برایم ثابت شده که نا کار آمدترین راه است مخصوصا در دوره زمانه ای که نوع لباس پوشیدن جای "عرق جبین" را گرفته است.

برای من که ارتباط برقرار کردن با گروه  سن و سال دارها و بچه هااز همه راحت تر است علتش هم شاید این باشد که می توانم قضاوت اولیه ی درست تری در مورد شون داشته باشم .

من عاشق این عکسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 21:32  توسط سعیده  | 

برخلاف معنی اسمم بعضی وقت ها می خوام بدبختی رو بالا بیارم.
+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 22:47  توسط سعیده 

ناخوشایند ها بار ها و بارها تکرار می شوند٬ماهی یکی دو بار شاید هم بیشتر ولی خوشایند ها تکرار پذیر نیستند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:14  توسط سعیده 

چه کسی گفته است که" در ایران همه از آموزش رایگان برخوردارند"  کسانی که چنین فکر می کنند یا خود را به ندانستن زده اند و یا واقعا در این مملکت زندگی نمی کنند!!!  نمی خواستم اینقدر تند بنویسم اما چاره چیست زمانیکه  در همین تهران خودمان و جایی نه چندان دور از خانه هایمان بچه هایی هستند که با نزدیک شدن مهر نگران آن می شوند که آیا خانواده شان می تواند هفتاد هزار تومن ناقابل برای تحصیل آنان هزینه کند یا نه.

خانواده ای که نان شب ندارد چه بهتر می بیند که به بهانه ای فرزند خود را از درس خواندن باز دارد و از آن به عنوان نیروی کار استفاده کند تا  نان شب شان به راه شود .کسی که گرسنه است هیچ گاه به فکر اینکه چه کند تا آینده ای بهتر داشته باشد نمی افتد و در نتیجه سرمایه گذاری کردن برای آن را نیز بیهوده می داند.

متاسفانه یا خوشبختانه ما تعدادی از این کودکان را می شناسیم و امسال تصمیم گرفتیم که تا جایی که می توانیم تعداد بچه هایی که به خاطر نداشتن پول نمی توانند درس بخوانند را کم کنیم.

بنابر این کسانی که می توانند در این زمینه به ما کمک کنند با من تماس بگبرند تا من کودکی را به آن ها معرفی کنم که اگر فرصت داشتید با او برای ثبت نام به مدرسه بروید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 20:18  توسط سعیده  | 

چهار سال شد درست امروز چهار سال شد که پدربزرگم رفت و تنها یه گونی خاطره باقی گذاشت که کم کم دارم بعضی ها رو از  دستشون می دم  و بعضی دیگر رو با توهم مخلوط می کنم.

هیچ وقت نتونستم به خوبی سارا اون لحظات نفرین شده رو توصیف کنم .اما یادم هست نه آنچنان خوب اما یادم هست که چه کشیدم درست چهار سال پیش درچنین شبی.

داشتم برمی گشتم خونه.می خواستم شام ماکارونی برای باباجون درست کنم .توی راه داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا  تسلیم اجبار بقیه شدم و رفتم سرکلاس. با خودم فکر می کردم که الان باباجون دمه در ایستاده و داره به باغچه آب می ده ولی زمانیکه رسیدم دمه در خونه دو تا خانم ایستاده بودن یکیشون رو می شناختم دوست مادر بزرگم بود.فکر کردم برای احوالپرسی از مامانجون آمده اند ولی چه خیال خامی .هاج و واج شدم بعد از اینکه زنک از روی سفاهت بهم گفت که دیگه باباجون زنده نیست وبعد از آن تنهایادم هست که خانه شلوغ بود .همه بودند ولی "باباجون "نبود.

بدترین شب بود اون شب بدترین شب.

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 20:38  توسط سعیده  |